|
توی اتوبوس ، کیپ تا کیپ مسافر نشسته و ایستاده ! من و دوستم هم طبق معمول با کلی وسیله ایستادیم و با اینکه جفتمون داریم از خستگی می میریم چنان با انرژی حرف می زنیم و می خندیم که خانم میانسالی که کنارمون ایستاده ، با لبخند میگه : وقتی خنده هاتونو دیدم کلی ذوق کردم ، داشتم به بغلیم می گفتم چقدر خوبه هنوزم بین دخترای جوون کسایی هستن که غمگین و اخمو نیستن ! دوستم لبخندی می زنه و میگه : آخه ما دیدیم غم و غصه ها که تمومی نداره واسه همین خودمونو زدیم به بی عاری ! این چند ساعتی که با همیم فقط می خندیم ! منم می خندم و میگم : ما غصه ها و گریه هامونو می بریم تو رختخواب ، اونموقع هم اونقدر خسته ایم که یادمون میره اشکا و غصه ها رو ! خانومه می خنده و ما هم شوخی مسخره مونو از سر می گیریم و باز هم خنده های بلند بلند !!!! پ.ن : منم شدم مثه اسکارلت قصه بر باد رفته که با هر اتفاق بد و با هر رنج تازه ای چشامو می بندم و می گم الان وقتش نیست ، فردا راجع بهش فکر می کنم ! و باز هم مثل همون قصه هرگز فردایی نمیاد برای فکر کردن و هرگز اتفاقی حل نمی شه !!! + نوشته شده در چهارشنبه 30 اردیبهشت1388 22:46 توسط بریدا |
|