تبليغاتX
خلوتكده

خلوتكده

نمی دانی تمام زندگی من در همان یک نفس عمیقی خلاصه می شود که میان آغوشت میکشم ....

در فاصله کوتاه بوسه هامان ...

و در کشمکش عاشقانه دستهامان .....

+ نوشته شده در جمعه 20 آذر1388 21:53 توسط بریدا |


هیج صدایی نمیاد.میرم توی پذیرایی .... از بیرون صدای استارت ماشین میاد ...میدو ام دم پنجره ... رفت !!! به آشپزخونه سرک میکشم ... هیچکس نیست . در اتاق بسته میشه ... آروم بازش میکنم ... پتو کشید روی سرش .... خوابید .... یه کم نگاهش میکنم . ناامیدانه در رو میبندم و سلانه سلانه برمیگردم اتاقم ....آروم و غمگین ... آهی میکشم ... بازم تنها شدم !!!!

چیزی به نام همیشه !!!

+ نوشته شده در جمعه 20 آذر1388 15:15 توسط بریدا


....


ادامه مطلب

+ نوشته شده در دوشنبه 16 آذر1388 22:6 توسط بریدا


جایی میان دو بازوی تو...

روی قفسه سینه ات...

مماس با قلبت...

جایی ست برای

 تنم....

سرم...

لبهایم...

+ نوشته شده در شنبه 14 آذر1388 21:27 توسط بریدا |


شبهای زیادی برای گذشته ام گریستم ...

شبهای زیادی برای آینده ام ....

اما این شبها دارم فقط برای حالم گریه می کنم ... برای حالم ...

می فهمی؟؟!!

+ نوشته شده در شنبه 14 آذر1388 18:28 توسط بریدا


از امشب متنفرم ...

من از تمام شبهایی که خواب را می آفرینند ، از خوابهایی که پر از کابوسند ، متنفرم .

من از خوابهایی که بیداری به همراه دارند متنفرم.

من از تمام شبها و خوابها و کابوسها و بیداری ها ... و از تمام صبح ها....

+ نوشته شده در شنبه 14 آذر1388 0:56 توسط بریدا


آسمان ، ابری اما بی باران ....

شبیه دل من ...

بغض آلود اما بی اشک ....

+ نوشته شده در جمعه 13 آذر1388 22:25 توسط بریدا


جایی نوشته بود «اگر سیگار بودید ، دوست داشتید چه کسی شما را می کشید» .... مشتاقانه لبخند زدم .... فکر کن ... تمام عمر کوتاهم را بین لبهای تو باشم ... بسوزم و خاکستر شوم.

+ نوشته شده در دوشنبه 2 آذر1388 22:59 توسط بریدا |


چقدر خوب می شد اگر می توانستی یک روز صبح که بیدار میشوی ، کوله بارت را ببندی ، 

بند پوتینت را محکم کنی ، دوربینت را برداری ، دل بکنی از همه چیز و بی خبر بروی و تنها بروی .

و برای همیشه بروی . بروی به جایی دور .

جایی که دیگر هیچکس را نبینی و هیچکس را نشناسی و هیچکس تو را نشناسد . 

و کارهایی را بکنی که دوست داری ، نه آنهایی که تقدیر برایت آورده . 

اینجوری دیگر دردی نیست تا درد و دلی باشد و درد و دلی نیست که غر زدن بنامندش .

سکوت کنی و گمنام باشی و گمنام بمانی و در تنهایی بمیری . 

و حتی خدا هم یادش برود که زمانی تو را آفریده و تو هم یادت برود همه کس را و همه چیز را ...

و چقدر خوب می شد اگر آن روز همین فردا صبح بود و تو لااقل یک شب را در آرامش فردایی صبح میکردی که از آن خودت بود نه تقدیر مسخره ی خدای بزرگت ....

+ نوشته شده در جمعه 29 آبان1388 23:46 توسط بریدا |


روزهای جدید ... راه های جدید .. راه هایی که بیراهه اند ... و گاهی بیراهه ها هم می توانند آدم را به بهشت برسانند.بیراهه هایی که از صد راه شیری زیباترند ....

پ.ن : خدایت که متفاوت باشد از خدای دیگران ، بهشتت نیز متفاوت است و راه وصولش هم.

+ نوشته شده در یکشنبه 24 آبان1388 23:28 توسط بریدا


سرما که به جانم می افتد،جز با گرمای آغوش تو ، دیگر با داغی آتشفشان هم گرم نمی شوم .....

+ نوشته شده در پنجشنبه 21 آبان1388 23:20 توسط بریدا |


می آیی و آرام از پشت بغلم می کنی ... موهام رها در نفسهای داغت .... دست می کشم روی دستهات که حلقه شده دور کمرم ... ناغافل می چرخم به سویت ... همه جا تاریک می شود ... لعنتی همیشه به اینجا که می رسم رویایم نیمه کاره می ماند....

+ نوشته شده در پنجشنبه 21 آبان1388 22:29 توسط بریدا


سپاسگزارم ..... به خاطر بودنت ....

+ نوشته شده در یکشنبه 17 آبان1388 21:58 توسط بریدا


آه ....

همچون رویاهای جودی ، وقتی با تمام وجود ، دستهای بابا لنگ دراز را با دستانش لمس می کرد

و ناگهان چیزی شبیه طوفان ، همه ی رویاها را نابود می کرد ....

دقیقا شبیه همان .... آنگاه که خودم را در آغوشت جای دادم ......

 

پ.ن :  نگاشته ها مخاطب خاصی ندارد .... اگر هم داشته باشند ، آن مخاطب دیگر تو نیستی عزیزم ....

+ نوشته شده در یکشنبه 17 آبان1388 18:0 توسط بریدا


تا با غم عشق تو مرا کار افتاد

                  بیچاره دلم در غم بسیار افتاد....

+ نوشته شده در دوشنبه 11 آبان1388 17:22 توسط بریدا


من اون پسره رو که کوپه داره نمی خوام .. یا اون یکی که برجسازی میکنه ... یا این یکی که پره از مهربونی و دوست داشتن .... من خر احمق ، هنوزم تو رو می خوام با همه ی نداشته ها و داشته هات ...

پ.ن : از درد و دلهای آزی ....

+ نوشته شده در یکشنبه 10 آبان1388 13:39 توسط بریدا


صبح روز جمعه ، 8/8/88 ،

دقیقا ساعت 8 با اسمس یکی از بهترین و صمیمی ترین دوستات بیدار میشی . یه اسمس تبریک .... و فکر میکنی امروز می تونست روز بهتری باشه ... که نبود ... و آنقدر گریه می کنی که دوباره خوابت می برد ....

 

پ.ن : بریدا ، این روزها تلخ شده .... راه هم که می رود بی اختیار گریه می کند ......

 

+ نوشته شده در جمعه 8 آبان1388 14:58 توسط بریدا


می گویند مار گزیده از ریسمان سیاه و سفید می ترسد ...

راست می گویند ...

دوست داشتن ، قلبم را بدجوری گزید و قلبم ، مرا ....

و حالا همین که طپش قلبم کمی نامنظم می شود ، از ترس سکته می کنم ....

+ نوشته شده در جمعه 8 آبان1388 1:6 توسط بریدا |


آنکه می گوید «دوستت دارم»

                   دل اندوهگین شبی ست که مهتابش را می جوید ......

+ نوشته شده در سه شنبه 5 آبان1388 23:43 توسط بریدا


خیابونای تاریک و پر شیب .... من و یه دوچرخه سیاه ...رکاب زدن آروم و پی در پی ...

نفس های بلند و سریع ...سرمای پاییز ، توی صورتم ، توی دلم ...

و سکوتی که با هق هق گریه ام ، می شکنه ... می میره!!!!

+ نوشته شده در دوشنبه 4 آبان1388 0:22 توسط بریدا


ظهر یکشنبه ی من ،

جدول نیمه تموم ....

همه خونه هاش سیاه ،

روی خونه ، جغد شوم .....

 

+ نوشته شده در یکشنبه 3 آبان1388 23:47 توسط بریدا


مثل یک زخم کهنه سر باز می کند .... هر لحظه دردناکتر می شود ... درد به اوج می رسد و باز نزول می کند .... و هرگز بهبود نمی یابد ....

دلتنگی را می گویم ... میفهمی ؟؟؟؟

 

+ نوشته شده در جمعه 1 آبان1388 23:7 توسط بریدا


وقتی یادم به اون لحظات میفته ... و بعد ... الان ... اینجوری .... باورم نمیشه ..... باورم نمیشه ... رک باش و بگو من چی بودم برات ؟؟؟؟

+ نوشته شده در دوشنبه 27 مهر1388 0:28 توسط بریدا


خدا میدونه چقدر دنبالش گشتم ... آخرش هم پیداش نکردم ..... آخرش خودش پیدا شد ....

همیشه همین طوریه ... وقتی کلا بیخیال اون چیزی شدی که دربدرش بودی ، خودش  پیداش میشه ....

پس بیخیالش رفیق !!!!

+ نوشته شده در یکشنبه 26 مهر1388 0:7 توسط بریدا


خسته ام ازسرزمینی که مردمش هرچند ، زبانت را می فهمند، اما حرفت را نمی فهمند .....

+ نوشته شده در یکشنبه 19 مهر1388 18:8 توسط بریدا


بالاخره فرصت کوتاهی پیش اومد برای تماشای سوپراستار . در تمام مدت فیلم ،کلافگی ، خستگی و تنهایی کوروش _ که شدیدا سعی در کتمانش داشت _ خودمو برام تصویر کرد . و اینکه مدتهاست عمیقا دلم رهایی می خواهد برای رهایی ....!!!!

 پ.ن : برای خودم خیلی جالب بود که همون لحظات اول فیلم درک کردم این شخصیت از زندگیش خسته ست ، دنبال راه فراره اما نمی تونه پیداش کنه ... برای همین بداخلاق و عصبی شده ، مغرور و خودخواه شده ،.... سخت نبود فهمیدنش .... تنها کافیه آدم در شرایطی مشابه کوروش باشه .....

+ نوشته شده در دوشنبه 13 مهر1388 0:29 توسط بریدا |


وای باران .... شیشه پنجره را باران شست ...از دل من ....

از دل من  _ نیز کسی پیداشده است _ که نقش تو را خواهد شست ......

+ نوشته شده در پنجشنبه 2 مهر1388 23:38 توسط بریدا


گاهی به مرز جنون می رسم از اینکه کسی نیست تا ...... از اینکه تنهایی مثل موشی دیوار دلم را می جود و کسی نیست تا.... گاهی بخاطرش آرام سر خدا داد می زنم و همینطور که صورتم خیس می شود خوابم می برد و فردایش مثل کودکی که بهانه جویی اش را فراموش کرده یادم می رود قلبم ترک برداشته بود و داشت می ایستاد از آنهمه .....

خرده نگیر به جزئی نگری افراطیم ... مجبورم خودم را درگیر مسائل روزانه کنم تا یادم برود شبها گریه می کنم ... مجبورم برای درست نشدن ساعت کلاسهابم عصبانی باشم تا یادم برود چقدر از دست خودم عصبانیم .... مجبورم به.... و اینگونه است که گاهی به مرز جنون می رسم و برای دلخوشی ام می گویم فقط گاهی ....

فقط گاهی ...

آن هم گهگاهی ....

+ نوشته شده در چهارشنبه 1 مهر1388 23:11 توسط بریدا |


پاییزتان مبارک .....

می بینی بازی زیبای رنگها را ؟؟؟!!!! و غروبهایی که هیچگاه تکرار نمی شوند و دلتنگی هایی که همتایی ندارند و البته پایانی ......

+ نوشته شده در چهارشنبه 1 مهر1388 22:8 توسط بریدا


تو هم با من نبودی .....

+ نوشته شده در چهارشنبه 1 مهر1388 0:51 توسط بریدا


اولین عید فطری که توی خونه موندم....تنها....و فکر کردم ...فکر کردم .... و الان دیگر مغزم متورم شده .... و دارم از تورم مغز بدبختم عذاب می کشم ... و دارم از بیخوابی تلف می شوم و چقدر دلم می خواهد تو را فریاد بزنم... با اینهمه فاصله صدایم را می شنوی آیا ....گوش کن ... هر بغضی که نالید مرا ببخش صدای من است ....

+ نوشته شده در یکشنبه 29 شهریور1388 14:15 توسط بریدا


تنهایی ... یک دنیا تنهایی ...

من ....

و تنهایی ای که اندازه اش با دانه های اشک های توی رختخوابم برابر است ...

و اندازه اش را جز تو کسی نمی داند ... خدایی که همیشه تنهایی!!!!

+ نوشته شده در جمعه 20 شهریور1388 0:3 توسط بریدا


خدا خوابیده ... و دارد خواب دنیای زیبایی را می بیند که آدمهایش در آن شاد و رستگارند و در خواب

خوش خوشانش می شود و لبخند می زند .....

خدا خوابیده و یادش رفته در دنیایی که آفریده چه می گذرد ....

آری... خدا خوابیده ، نازنین ...

و ما هنوز نمی دانیم چگونه بیدارش کنیم وقتی اینگونه صدای مان را در گلو خفه کرده اند !!!

 

دارم با خودم فکر می کنم اگر خودش را به خواب زده باشد تکلیف چیست ؟؟؟؟

 

+ نوشته شده در دوشنبه 16 شهریور1388 0:9 توسط بریدا |


دلتنگی های امروزم را مشق می کنم....

و ...

سیاه مشق دیگری به دیوار سیاه خلوتم اضافه می شود .......

+ نوشته شده در شنبه 14 شهریور1388 0:15 توسط بریدا |


می پرسد : خوبی ؟؟؟

می گویم : ههآنقدر خوب..... تنها دندان عقلم درد می کند...

زهرخندی می زند و می گوید : آخر عاقل شدن درد دارد ، دخترک .....

اشک در چشمانم جمع می شود ... نه از درد دندان عقل که از درد عاقلی ...

با خودم زمزمه می کنم ; آری ... عاقل شدن درد دارد ...

مجبور باشی به انتخاب آدمها از روی حساب و کتاب... درد دارد .

مجبور باشی به ترک آدمها بخاطر مصلحت ... درد دارد .

مجبور باشی به فراموشی احساس ، درد دارد ....

آری عاقل شدن درد دارد !!!!

 

دندان عقلم را می کشم ... درد دارد .... می بینی ! ترک عقل هم درد دارد !

+ نوشته شده در دوشنبه 9 شهریور1388 0:21 توسط بریدا |


به خدا دارم راستش را می گویم....

تمام سوراخ سنبه های این دل پاره پاره را گشته ام .... به همه ی دالان های پیچ در پیچ و

مخفی اش سرک کشیده ام .....

دیگر حتی یک ذره هم نمانده ....

از آن عشق سیاه در این دل خسته!!!!!

+ نوشته شده در شنبه 7 شهریور1388 22:11 توسط بریدا


 

 باورم نمی شود که می توانم به چشمهایت نگاه کنم و دلم نلرزد ...

باورم نمی شود وقت خداحافظی دیگر اشک در چشمانم جمع نمی شود ....

باورم نمی شود دیگر بغضی ندارم ، گلایه ای نه ، آهی نه ، غمی نه !!!!

باورم نمی شود می توانم دوستت نداشته باشم !!!!

به خدا باورم نمی شود....

+ نوشته شده در شنبه 7 شهریور1388 22:9 توسط بریدا


کابوس می بینم...کابوس .... و شبهای زیادی ست که مجبورم چراغهای اتاقم را روشن بگذارم ...قابهای خالی را از دیوار بکنم ...و پتویم را تا آخر بکشم روی سرم تا نترسم و چشمهایم را محکم فشار بدهم روی هم تا خوابم ببرد و با اینهمه باز هم کابوس می بینم . جیغ می کشم و آهسته اشک می ریزم ......

 

وقتی دیگر رویایی ندارم برای دیدن ، لاجرم کابوس می بینم .... کابوس...

 

 

+ نوشته شده در پنجشنبه 5 شهریور1388 22:41 توسط بریدا |


روزهای گنگ بی حوصله ، ثانیه های فاصله ، دلتنگی لعنتی .... این دلتنگی لعنتی .....

+ نوشته شده در یکشنبه 1 شهریور1388 16:18 توسط بریدا


مدتی بود خلوتکده خالی شده بود از من !!! تا اینکه لارسپیوای عزیز به یه بازی دعوتم کرد ! یه بازی برای فکر کردن به  5 نفر از کسایی که دوسشون دارم و دلم می خواد چند شبانه روز کنارم باشند و باهاشون خصوصی حرف بزنم !!!!

فکر کردم ! زیاد ! و به نتیجه نرسیدم ! دیدم مدتهاست که اصلا دوست ندارم با کسایی که اینهمه دوسشون دارم حرف بزنم ! دیدم نشست و برخاستم با تموم اون آدما فقط برای دل اوناست نه دل خودم ! و من این روزها تموم تلاشمو می کنم برای اینکه تنها باشم ! از گول مالیدن سر مامان و بابا برای راهی کردنشون به یه سفر اجباری گرفته تا بهانه آوردنهای جورواجور توی شرکت برای فرار از همصحبتی با آدما و همکارا !!!!

و خلاصه که این روزها دوست تر دارم تنهایی را اما نه اینجا ! این روزها دوست دارم من باشم و خدایی که دیگر در این نزدیکی نیست و آسمان آبی که دیگر آبی نیست .... و ... و شوالیه سرزمین تنها ، که دور است و شاید هیچ وقت پایش به سرزمین نرسد !!!

پی نوشت: این دل وامانده ، جایی دور می خواهد !!! جایی برای رفتن . برای دور شدن . برای ویران کردن و دوباره ساختن .

تلخ نوشت : دوست دارم خاطره هایم را بالا بیاورم تا به مسمومیت ذهن بیچاره ام پایان دهم ! دلم می خواهد قلب بیمارم را از جا دربیاورم و برای همیشه بگذارمش پشت دربهای شیشه ای کمدم تا جلوی چشمم باشد و یادم بماند چه بر سرش آوردم و آوردند .

آخر نوشت : خدایی که دیگر در این نزدیکی نیستی ، بریدا می آید نزدیکت !!!

نتیجه بازی مشخص شد ! هم صحبتهایی که می خواهم ۵ نفر نیستند فقط یک نفر و شاید دو نفر ! ۱-خدا (که عجیب دلم برایش تنگ شده)  و ۲-شوالیه (که هیچ وقت نبود) !!!

+ نوشته شده در چهارشنبه 28 مرداد1388 22:25 توسط بریدا |


گاهی بعضی آهنگ ها حرف دل آدم را می زنند انگار و تو پا به پایشان اشک می ریزی و دیر می فهمی کار از این حرف ها گذشته است!ترس حرف دل این روزهای من است...
ترسم از اینه که روزی من به یاد تو نباشم .....
و این ترس دارد به حقیقت می پیوندد انگار......

ترس را بشنوید....

+ نوشته شده در پنجشنبه 15 مرداد1388 13:25 توسط بریدا |


دوست عزیز با اسم (به چه کار آید نام ؟!!) منظورتونو نفهمیدم ! انگار این روزها بدون محاکمه ، قضاوت کردن و حکم دادن مد شده !!! نه ؟؟؟؟

+ نوشته شده در دوشنبه 29 تیر1388 19:38 توسط بریدا


دوباره نفیر دیو کشت عاشقان آزادی

دوباره ساده ترین حرف تیر باران شد....

دوباره هر چه که رشتیم ، پنبه شد در باد ...

دوباره هر چه زمین بود گور یاران شد ....

+ نوشته شده در شنبه 6 تیر1388 0:30 توسط بریدا


یادم هست همین چند وقت پیش برای عربهایی که حتی کمکهای ما را قبول نکردند عزاداری عمومی اعلام شد !!! و حالا از سر صبح که این دروغگوی ناطق را روشن میکنی تا بوق سگ برایت دیدنیها و لبخند پخش می کند !!! نمی دانم شهادت هموطن بدست هموطن اینقدر شادمانی دارد آیا ؟؟؟؟ وقتی سکوت مردم در راهپیمایی ها اینقدر وحشت زده تان میکند که همچون نامردان از پشت خنجر می زنید و در تاریکی به رگبارشان می بندید اگر دهان باز کنند و پلشتی هاتان را به رخ تان کشند چه می کنید ؟؟؟؟ دلم گرفته است ! نه از شما ! که شما سرشتتان اینگونه است ! دست خودتان نیست ! ناپاک آفریده شده اید از ازل ! دلم از خدا گرفته ! از او که بازیچه ای به نام دین آفریده تا ناپاکی چون او هر لحظه بر آن چنگ بزند برای اثبات پاکی خود .... تا کسی ناله و زاری راه بیندازد و قساوت خویش بر گردن استکبار بیندازد ! و جاهلانی بر منبرش با نام شیر مردی چون علی زار زار بگریند ! آیا شما علی می شناسید ؟؟؟ علی همان است که مردانگی با او دنیا آمد و با او در محراب زخم خورد و با او در خاک شد ! مردانگی می دانید آیا ؟؟؟ با نام علی های و هوی گریه تان بلند شد ! که چه ؟؟؟ چرا آنگاه که تهدید کردند همه تان را به لال شدن ، صدایتان در حنجره خفه بود ؟؟؟

صدایتان کاش خفه شود ! کاش بی آبرو شوید از اینهمه ریا ! کاش خدا دام دینتان را زودتر جمع کند تا حربه ای نداشته باشید ! کاش قلب آتش گرفته ام زودتر آرام شود !!!

پ .ن : بغض می کنم ! سخت بغض می کنم این شبها ! اما نمی گریم ! می خواهم اشکهایم جای باریدن کینه شوند و بمانند در دلم ! که یادم بماند پست بودی و ادعای پاکی داشتی ! که روز سقوطت کینه ام را انتقام کنم و بر سقط شدنت سیر بخندم ! آری ! میخواهم برای اولین بار قلبم گور جسدی سرگردان باشد به نام کینه ! کینه دارم از تو که لباس شخصی می نامندت و از او که تو را اجیر میکند تا هموطن بکشی !!! بغض دارم ! نمی بارم ! کینه دارم !  

 

+ نوشته شده در یکشنبه 31 خرداد1388 1:10 توسط بریدا


در این گیر و دار غمبار ، در این روزهای کسالت بار ، همین یک درد را کم داشتم انگار ... همین درد که دلم برای « تو » تنگ شده !

پ.ن :حس می کنم دستی قلبم را محکم میفشارد ! همه چیز در هم آمیخته برای تباه کردن روزهایی که می توانست به شادی بگذرد !

+ نوشته شده در جمعه 29 خرداد1388 23:34 توسط بریدا |


کسایی که شعورشون به اندازه ی فلانی هست لطفا از گذاشتن کامنت های بی ادبانه و فحش و دری وری خودداری کرده و برای گفتن این فحش ها به چاله میدان بروند !!!! خلوتکده من جایی برای لات و لوت ها ندارد ! در ضمن ما با کسی دعوایی نداریم اگر کسی با ما دعوا دارد می تواند به همان چاله میدان مذکور ( که ما در آن حضور نداریم )برود یا ترجیحا به دادگاه ( که به قول فلانی قانونمند تر است ) شکواییه ببرد !!!

پ.ن : کامنتهای بی ادبانه تایید نشده و نمیشوند !

+ نوشته شده در پنجشنبه 28 خرداد1388 0:9 توسط بریدا |


اندکی صبر سحر نزدیک است ! آری ! آری ! صبر می کنیم به انتظار سحر ! اما سکوت نمی کنیم در برابر سیاهی دروغین شب که با فریب قصد ماندن دارد !

+ نوشته شده در شنبه 23 خرداد1388 2:16 توسط بریدا |


لعنت به من که احمقانه بازی می خورم ... و لعنت به تو «ها»  که پست فطرتانه بازی ام می دهی «د» !

+ نوشته شده در دوشنبه 4 خرداد1388 0:54 توسط بریدا


این روزها چیزی کم است ! چیزی شبیه حسی داغ ! شبیه لحظه ای سوزنده ! شبیه دمی آرامش ! آری ، آری ... این روزها آغوشت کم است !

+ نوشته شده در شنبه 2 خرداد1388 1:19 توسط بریدا |


زندگی متنوع یعنی همین ! یک ساعت ، ساسی مانکن و چرت و پرتهای شاد و رقص ! بعد خیلی ناگهانی 360 درجه تغییر.... این بار صدای استاد شجریان ...

و حالا مثه دخترای ساکت و آروم ، می شینم و کارای طراحی معماری رو تکمیل می کنم ! تکمیل که نه ! با اون انتقاد کوبنده ی استاد ، باید کلا تغییرش بدم ! یه تغییر 360 درجه ای مثل همین ترانه ها !

+ نوشته شده در جمعه 1 خرداد1388 21:45 توسط بریدا


DESIGN BY : NIGHT SILENCE X

و دختری که گونه هایش را
با برگ های شمعدانی رنگ میزد ،
آه
اکنون زنی تنهاست
اکنون زنی تنهاست


صفحه نخست
پست الکترونیک


پیوندهای روزانه

بهاره رهنما
فصل معماری
معماری داخلی و پلان ساختمان
گروه معماران مگاست
معمار و معماری
خلیل جوادی
افاضات آقای هالو
قیصر امین پور
شاهین نجفی
آوای آزاد
وبانه
ادبیات
حسین پناهی
فروغ فرخزاد
سید هادی میرمیران
اسکیس و پرزانته
گروس عبدالملکیان
پائولو کوئیلو
سید ابراهیم نبوی
سید علی صالحی
سایت ثبت احوال
آرشیو پیوندهای روزانه


نوشته های پیشین

آذر 1388

آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386


نویسندگان

بریدا

idahoo


پیوندها

مطرود
شیده
معلم گلم
استاد عزیزم مهرسا
تیگلاط
پوچ
ملیحه جونم
علی
یک قلب می تپد:فائزه
dirtyprettythings
درگاه
ایستاده با قارچ
هم نوشت
و خدایی که همین نزدیکیست
ما هیچ،ما نگاه
محمد:دنیای عکس عاشقانه
گیجعلی
خیال
زنانه ترین اعترافات حوا
شیخ حقگو
ابوحلیم حلماژی
فوتو هایکو
الهه ی نامقدس
پروردگار
خوابهای یک دیوانه درجهان مسطح
آسمان بی ستاره
روزشمار لحظه های من
چشمان کاملا بسته
آشیق سرسونت
بعد از ظهر سگی
دختری که سلام نمی کند
کافه سیاه و سفید
طعم گس خورشید
پیاده با خدا
نوزاد مقدسی که پروانه شد
هی فلانی
کمی بیرون قاب قدم بزنیم
تب 40 درجه
پریسان
خانه ای از شن و مه
انجمن اهل قلم گرمسار
قالب های نایت اسکین



Design by : Night Skin