|
سپاسگزارم ..... به خاطر بودنت .... + نوشته شده در یکشنبه 17 آبان1388 21:58 توسط بریدا
آه .... همچون رویاهای جودی ، وقتی با تمام وجود ، دستهای بابا لنگ دراز را با دستانش لمس می کرد و ناگهان چیزی شبیه طوفان ، همه ی رویاها را نابود می کرد .... دقیقا شبیه همان .... آنگاه که خودم را در آغوشت جای دادم ...... پ.ن : نگاشته ها مخاطب خاصی ندارد .... اگر هم داشته باشند ، آن مخاطب دیگر تو نیستی عزیزم .... + نوشته شده در یکشنبه 17 آبان1388 18:0 توسط بریدا
تا با غم عشق تو مرا کار افتاد بیچاره دلم در غم بسیار افتاد.... + نوشته شده در دوشنبه 11 آبان1388 17:22 توسط بریدا
من اون پسره رو که کوپه داره نمی خوام .. یا اون یکی که برجسازی میکنه ... یا این یکی که پره از مهربونی و دوست داشتن .... من خر احمق ، هنوزم تو رو می خوام با همه ی نداشته ها و داشته هات ... پ.ن : از درد و دلهای آزی .... + نوشته شده در یکشنبه 10 آبان1388 13:39 توسط بریدا
صبح روز جمعه ، 8/8/88 ، دقیقا ساعت 8 با اسمس یکی از بهترین و صمیمی ترین دوستات بیدار میشی . یه اسمس تبریک .... و فکر میکنی امروز می تونست روز بهتری باشه ... که نبود ... و آنقدر گریه می کنی که دوباره خوابت می برد .... پ.ن : بریدا ، این روزها تلخ شده .... راه هم که می رود بی اختیار گریه می کند ...... + نوشته شده در جمعه 8 آبان1388 14:58 توسط بریدا
می گویند مار گزیده از ریسمان سیاه و سفید می ترسد ... راست می گویند ... دوست داشتن ، قلبم را بدجوری گزید و قلبم ، مرا .... و حالا همین که طپش قلبم کمی نامنظم می شود ، از ترس سکته می کنم .... + نوشته شده در جمعه 8 آبان1388 1:6 توسط بریدا |
آنکه می گوید «دوستت دارم» دل اندوهگین شبی ست که مهتابش را می جوید ...... + نوشته شده در سه شنبه 5 آبان1388 23:43 توسط بریدا
خیابونای تاریک و پر شیب .... من و یه دوچرخه سیاه ...رکاب زدن آروم و پی در پی ... نفس های بلند و سریع ...سرمای پاییز ، توی صورتم ، توی دلم ... و سکوتی که با هق هق گریه ام ، می شکنه ... می میره!!!! + نوشته شده در دوشنبه 4 آبان1388 0:22 توسط بریدا
ظهر یکشنبه ی من ، جدول نیمه تموم .... همه خونه هاش سیاه ، روی خونه ، جغد شوم ..... + نوشته شده در یکشنبه 3 آبان1388 23:47 توسط بریدا
مثل یک زخم کهنه سر باز می کند .... هر لحظه دردناکتر می شود ... درد به اوج می رسد و باز نزول می کند .... و هرگز بهبود نمی یابد .... دلتنگی را می گویم ... میفهمی ؟؟؟؟ + نوشته شده در جمعه 1 آبان1388 23:7 توسط بریدا
وقتی یادم به اون لحظات میفته ... و بعد ... الان ... اینجوری .... باورم نمیشه ..... باورم نمیشه ... رک باش و بگو من چی بودم برات ؟؟؟؟ + نوشته شده در دوشنبه 27 مهر1388 0:28 توسط بریدا
خدا میدونه چقدر دنبالش گشتم ... آخرش هم پیداش نکردم ..... آخرش خودش پیدا شد .... همیشه همین طوریه ... وقتی کلا بیخیال اون چیزی شدی که دربدرش بودی ، خودش پیداش میشه .... پس بیخیالش رفیق !!!! + نوشته شده در یکشنبه 26 مهر1388 0:7 توسط بریدا
خسته ام ازسرزمینی که مردمش هرچند ، زبانت را می فهمند، اما حرفت را نمی فهمند ..... + نوشته شده در یکشنبه 19 مهر1388 18:8 توسط بریدا
بالاخره فرصت کوتاهی پیش اومد برای تماشای سوپراستار . در تمام مدت فیلم ،کلافگی ، خستگی و تنهایی کوروش _ که شدیدا سعی در کتمانش داشت _ خودمو برام تصویر کرد . و اینکه مدتهاست عمیقا دلم رهایی می خواهد برای رهایی ....!!!! پ.ن : برای خودم خیلی جالب بود که همون لحظات اول فیلم درک کردم این شخصیت از زندگیش خسته ست ، دنبال راه فراره اما نمی تونه پیداش کنه ... برای همین بداخلاق و عصبی شده ، مغرور و خودخواه شده ،.... سخت نبود فهمیدنش .... تنها کافیه آدم در شرایطی مشابه کوروش باشه ..... + نوشته شده در دوشنبه 13 مهر1388 0:29 توسط بریدا |
وای باران .... شیشه پنجره را باران شست ...از دل من .... از دل من _ نیز کسی پیداشده است _ که نقش تو را خواهد شست ...... + نوشته شده در پنجشنبه 2 مهر1388 23:38 توسط بریدا
گاهی به مرز جنون می رسم از اینکه کسی نیست تا ...... از اینکه تنهایی مثل موشی دیوار دلم را می جود و کسی نیست تا.... گاهی بخاطرش آرام سر خدا داد می زنم و همینطور که صورتم خیس می شود خوابم می برد و فردایش مثل کودکی که بهانه جویی اش را فراموش کرده یادم می رود قلبم ترک برداشته بود و داشت می ایستاد از آنهمه ..... خرده نگیر به جزئی نگری افراطیم ... مجبورم خودم را درگیر مسائل روزانه کنم تا یادم برود شبها گریه می کنم ... مجبورم برای درست نشدن ساعت کلاسهابم عصبانی باشم تا یادم برود چقدر از دست خودم عصبانیم .... مجبورم به.... و اینگونه است که گاهی به مرز جنون می رسم و برای دلخوشی ام می گویم فقط گاهی .... فقط گاهی ... آن هم گهگاهی .... + نوشته شده در چهارشنبه 1 مهر1388 23:11 توسط بریدا |
پاییزتان مبارک ..... می بینی بازی زیبای رنگها را ؟؟؟!!!! و غروبهایی که هیچگاه تکرار نمی شوند و دلتنگی هایی که همتایی ندارند و البته پایانی ...... + نوشته شده در چهارشنبه 1 مهر1388 22:8 توسط بریدا
تو هم با من نبودی ..... + نوشته شده در چهارشنبه 1 مهر1388 0:51 توسط بریدا
اولین عید فطری که توی خونه موندم....تنها....و فکر کردم ...فکر کردم .... و الان دیگر مغزم متورم شده .... و دارم از تورم مغز بدبختم عذاب می کشم ... و دارم از بیخوابی تلف می شوم و چقدر دلم می خواهد تو را فریاد بزنم... با اینهمه فاصله صدایم را می شنوی آیا ....گوش کن ... هر بغضی که نالید مرا ببخش صدای من است .... + نوشته شده در یکشنبه 29 شهریور1388 14:15 توسط بریدا
تنهایی ... یک دنیا تنهایی ... من .... و تنهایی ای که اندازه اش با دانه های اشک های توی رختخوابم برابر است ... و اندازه اش را جز تو کسی نمی داند ... خدایی که همیشه تنهایی!!!! + نوشته شده در جمعه 20 شهریور1388 0:3 توسط بریدا
خدا خوابیده ... و دارد خواب دنیای زیبایی را می بیند که آدمهایش در آن شاد و رستگارند و در خواب خوش خوشانش می شود و لبخند می زند ..... خدا خوابیده و یادش رفته در دنیایی که آفریده چه می گذرد .... آری... خدا خوابیده ، نازنین ... و ما هنوز نمی دانیم چگونه بیدارش کنیم وقتی اینگونه صدای مان را در گلو خفه کرده اند !!! دارم با خودم فکر می کنم اگر خودش را به خواب زده باشد تکلیف چیست ؟؟؟؟ + نوشته شده در دوشنبه 16 شهریور1388 0:9 توسط بریدا |
دلتنگی های امروزم را مشق می کنم.... و ... سیاه مشق دیگری به دیوار سیاه خلوتم اضافه می شود ....... + نوشته شده در شنبه 14 شهریور1388 0:15 توسط بریدا |
می پرسد : خوبی ؟؟؟ می گویم : هه …آنقدر خوب..... تنها دندان عقلم درد می کند... زهرخندی می زند و می گوید : آخر عاقل شدن درد دارد ، دخترک ..... اشک در چشمانم جمع می شود ... نه از درد دندان عقل که از درد عاقلی ... با خودم زمزمه می کنم ; آری ... عاقل شدن درد دارد ... مجبور باشی به انتخاب آدمها از روی حساب و کتاب... درد دارد . مجبور باشی به ترک آدمها بخاطر مصلحت ... درد دارد . مجبور باشی به فراموشی احساس ، درد دارد .... آری عاقل شدن درد دارد !!!! دندان عقلم را می کشم ... درد دارد .... می بینی ! ترک عقل هم درد دارد ! + نوشته شده در دوشنبه 9 شهریور1388 0:21 توسط بریدا |
به خدا دارم راستش را می گویم.... تمام سوراخ سنبه های این دل پاره پاره را گشته ام .... به همه ی دالان های پیچ در پیچ و مخفی اش سرک کشیده ام ..... دیگر حتی یک ذره هم نمانده .... از آن عشق سیاه در این دل خسته!!!!! + نوشته شده در شنبه 7 شهریور1388 22:11 توسط بریدا
باورم نمی شود که می توانم به چشمهایت نگاه کنم و دلم نلرزد ... باورم نمی شود وقت خداحافظی دیگر اشک در چشمانم جمع نمی شود .... باورم نمی شود دیگر بغضی ندارم ، گلایه ای نه ، آهی نه ، غمی نه !!!! باورم نمی شود می توانم دوستت نداشته باشم !!!! به خدا باورم نمی شود.... + نوشته شده در شنبه 7 شهریور1388 22:9 توسط بریدا
کابوس می بینم...کابوس .... و شبهای زیادی ست که مجبورم چراغهای اتاقم را روشن بگذارم ...قابهای خالی را از دیوار بکنم ...و پتویم را تا آخر بکشم روی سرم تا نترسم و چشمهایم را محکم فشار بدهم روی هم تا خوابم ببرد و با اینهمه باز هم کابوس می بینم . جیغ می کشم و آهسته اشک می ریزم ...... وقتی دیگر رویایی ندارم برای دیدن ، لاجرم کابوس می بینم .... کابوس... + نوشته شده در پنجشنبه 5 شهریور1388 22:41 توسط بریدا |
روزهای گنگ بی حوصله ، ثانیه های فاصله ، دلتنگی لعنتی .... این دلتنگی لعنتی ..... + نوشته شده در یکشنبه 1 شهریور1388 16:18 توسط بریدا
مدتی بود خلوتکده خالی شده بود از من !!! تا اینکه لارسپیوای عزیز به یه بازی دعوتم کرد ! یه بازی برای فکر کردن به 5 نفر از کسایی که دوسشون دارم و دلم می خواد چند شبانه روز کنارم باشند و باهاشون خصوصی حرف بزنم !!!! فکر کردم ! زیاد ! و به نتیجه نرسیدم ! دیدم مدتهاست که اصلا دوست ندارم با کسایی که اینهمه دوسشون دارم حرف بزنم ! دیدم نشست و برخاستم با تموم اون آدما فقط برای دل اوناست نه دل خودم ! و من این روزها تموم تلاشمو می کنم برای اینکه تنها باشم ! از گول مالیدن سر مامان و بابا برای راهی کردنشون به یه سفر اجباری گرفته تا بهانه آوردنهای جورواجور توی شرکت برای فرار از همصحبتی با آدما و همکارا !!!! و خلاصه که این روزها دوست تر دارم تنهایی را اما نه اینجا ! این روزها دوست دارم من باشم و خدایی که دیگر در این نزدیکی نیست و آسمان آبی که دیگر آبی نیست .... و ... و شوالیه سرزمین تنها ، که دور است و شاید هیچ وقت پایش به سرزمین نرسد !!! پی نوشت: این دل وامانده ، جایی دور می خواهد !!! جایی برای رفتن . برای دور شدن . برای ویران کردن و دوباره ساختن . تلخ نوشت : دوست دارم خاطره هایم را بالا بیاورم تا به مسمومیت ذهن بیچاره ام پایان دهم ! دلم می خواهد قلب بیمارم را از جا دربیاورم و برای همیشه بگذارمش پشت دربهای شیشه ای کمدم تا جلوی چشمم باشد و یادم بماند چه بر سرش آوردم و آوردند . آخر نوشت : خدایی که دیگر در این نزدیکی نیستی ، بریدا می آید نزدیکت !!! نتیجه بازی مشخص شد ! هم صحبتهایی که می خواهم ۵ نفر نیستند فقط یک نفر و شاید دو نفر ! ۱-خدا (که عجیب دلم برایش تنگ شده) و ۲-شوالیه (که هیچ وقت نبود) !!! + نوشته شده در چهارشنبه 28 مرداد1388 22:25 توسط بریدا |
گاهی بعضی آهنگ ها حرف دل آدم را می زنند انگار و تو پا به پایشان اشک می ریزی و دیر می فهمی کار از این حرف ها گذشته است!ترس حرف دل این روزهای من است... ترس را بشنوید.... + نوشته شده در پنجشنبه 15 مرداد1388 13:25 توسط بریدا |
دوست عزیز با اسم (به چه کار آید نام ؟!!) منظورتونو نفهمیدم ! انگار این روزها بدون محاکمه ، قضاوت کردن و حکم دادن مد شده !!! نه ؟؟؟؟ + نوشته شده در دوشنبه 29 تیر1388 19:38 توسط بریدا
دوباره نفیر دیو کشت عاشقان آزادی دوباره ساده ترین حرف تیر باران شد.... دوباره هر چه که رشتیم ، پنبه شد در باد ... دوباره هر چه زمین بود گور یاران شد .... + نوشته شده در شنبه 6 تیر1388 0:30 توسط بریدا
یادم هست همین چند وقت پیش برای عربهایی که حتی کمکهای ما را قبول نکردند عزاداری عمومی اعلام شد !!! و حالا از سر صبح که این دروغگوی ناطق را روشن میکنی تا بوق سگ برایت دیدنیها و لبخند پخش می کند !!! نمی دانم شهادت هموطن بدست هموطن اینقدر شادمانی دارد آیا ؟؟؟؟ وقتی سکوت مردم در راهپیمایی ها اینقدر وحشت زده تان میکند که همچون نامردان از پشت خنجر می زنید و در تاریکی به رگبارشان می بندید اگر دهان باز کنند و پلشتی هاتان را به رخ تان کشند چه می کنید ؟؟؟؟ دلم گرفته است ! نه از شما ! که شما سرشتتان اینگونه است ! دست خودتان نیست ! ناپاک آفریده شده اید از ازل ! دلم از خدا گرفته ! از او که بازیچه ای به نام دین آفریده تا ناپاکی چون او هر لحظه بر آن چنگ بزند برای اثبات پاکی خود .... تا کسی ناله و زاری راه بیندازد و قساوت خویش بر گردن استکبار بیندازد ! و جاهلانی بر منبرش با نام شیر مردی چون علی زار زار بگریند ! آیا شما علی می شناسید ؟؟؟ علی همان است که مردانگی با او دنیا آمد و با او در محراب زخم خورد و با او در خاک شد ! مردانگی می دانید آیا ؟؟؟ با نام علی های و هوی گریه تان بلند شد ! که چه ؟؟؟ چرا آنگاه که تهدید کردند همه تان را به لال شدن ، صدایتان در حنجره خفه بود ؟؟؟ صدایتان کاش خفه شود ! کاش بی آبرو شوید از اینهمه ریا ! کاش خدا دام دینتان را زودتر جمع کند تا حربه ای نداشته باشید ! کاش قلب آتش گرفته ام زودتر آرام شود !!! پ .ن : بغض می کنم ! سخت بغض می کنم این شبها ! اما نمی گریم ! می خواهم اشکهایم جای باریدن کینه شوند و بمانند در دلم ! که یادم بماند پست بودی و ادعای پاکی داشتی ! که روز سقوطت کینه ام را انتقام کنم و بر سقط شدنت سیر بخندم ! آری ! میخواهم برای اولین بار قلبم گور جسدی سرگردان باشد به نام کینه ! کینه دارم از تو که لباس شخصی می نامندت و از او که تو را اجیر میکند تا هموطن بکشی !!! بغض دارم ! نمی بارم ! کینه دارم ! + نوشته شده در یکشنبه 31 خرداد1388 1:10 توسط بریدا
در این گیر و دار غمبار ، در این روزهای کسالت بار ، همین یک درد را کم داشتم انگار ... همین درد که دلم برای « تو » تنگ شده !
پ.ن :حس می کنم دستی قلبم را محکم میفشارد ! همه چیز در هم آمیخته برای تباه کردن روزهایی که می توانست به شادی بگذرد ! + نوشته شده در جمعه 29 خرداد1388 23:34 توسط بریدا |
کسایی که شعورشون به اندازه ی فلانی هست لطفا از گذاشتن کامنت های بی ادبانه و فحش و دری وری خودداری کرده و برای گفتن این فحش ها به چاله میدان بروند !!!! خلوتکده من جایی برای لات و لوت ها ندارد ! در ضمن ما با کسی دعوایی نداریم اگر کسی با ما دعوا دارد می تواند به همان چاله میدان مذکور ( که ما در آن حضور نداریم )برود یا ترجیحا به دادگاه ( که به قول فلانی قانونمند تر است ) شکواییه ببرد !!! پ.ن : کامنتهای بی ادبانه تایید نشده و نمیشوند ! + نوشته شده در پنجشنبه 28 خرداد1388 0:9 توسط بریدا |
اندکی صبر سحر نزدیک است ! آری ! آری ! صبر می کنیم به انتظار سحر ! اما سکوت نمی کنیم در برابر سیاهی دروغین شب که با فریب قصد ماندن دارد ! + نوشته شده در شنبه 23 خرداد1388 2:16 توسط بریدا |
لعنت به من که احمقانه بازی می خورم ... و لعنت به تو «ها» که پست فطرتانه بازی ام می دهی «د» ! + نوشته شده در دوشنبه 4 خرداد1388 0:54 توسط بریدا
این روزها چیزی کم است ! چیزی شبیه حسی داغ ! شبیه لحظه ای سوزنده ! شبیه دمی آرامش ! آری ، آری ... این روزها آغوشت کم است ! + نوشته شده در شنبه 2 خرداد1388 1:19 توسط بریدا |
زندگی متنوع یعنی همین ! یک ساعت ، ساسی مانکن و چرت و پرتهای شاد و رقص ! بعد خیلی ناگهانی 360 درجه تغییر.... این بار صدای استاد شجریان ... و حالا مثه دخترای ساکت و آروم ، می شینم و کارای طراحی معماری رو تکمیل می کنم ! تکمیل که نه ! با اون انتقاد کوبنده ی استاد ، باید کلا تغییرش بدم ! یه تغییر 360 درجه ای مثل همین ترانه ها ! + نوشته شده در جمعه 1 خرداد1388 21:45 توسط بریدا
توی اتوبوس ، کیپ تا کیپ مسافر نشسته و ایستاده ! من و دوستم هم طبق معمول با کلی وسیله ایستادیم و با اینکه جفتمون داریم از خستگی می میریم چنان با انرژی حرف می زنیم و می خندیم که خانم میانسالی که کنارمون ایستاده ، با لبخند میگه : وقتی خنده هاتونو دیدم کلی ذوق کردم ، داشتم به بغلیم می گفتم چقدر خوبه هنوزم بین دخترای جوون کسایی هستن که غمگین و اخمو نیستن ! دوستم لبخندی می زنه و میگه : آخه ما دیدیم غم و غصه ها که تمومی نداره واسه همین خودمونو زدیم به بی عاری ! این چند ساعتی که با همیم فقط می خندیم ! منم می خندم و میگم : ما غصه ها و گریه هامونو می بریم تو رختخواب ، اونموقع هم اونقدر خسته ایم که یادمون میره اشکا و غصه ها رو ! خانومه می خنده و ما هم شوخی مسخره مونو از سر می گیریم و باز هم خنده های بلند بلند !!!! پ.ن : منم شدم مثه اسکارلت قصه بر باد رفته که با هر اتفاق بد و با هر رنج تازه ای چشامو می بندم و می گم الان وقتش نیست ، فردا راجع بهش فکر می کنم ! و باز هم مثل همون قصه هرگز فردایی نمیاد برای فکر کردن و هرگز اتفاقی حل نمی شه !!! + نوشته شده در چهارشنبه 30 اردیبهشت1388 22:46 توسط بریدا |
اون صدفی که فکر می کردم توش مرواریده ، خالی خالی بود.... حیف از اون همه سعی و عذاب برای بدست آوردنش ! + نوشته شده در دوشنبه 28 اردیبهشت1388 22:58 توسط بریدا |
آخرین حلقه زنجیر هم پاره شد !!!! + نوشته شده در یکشنبه 27 اردیبهشت1388 0:34 توسط بریدا
چه لذت بخش است بدانی ، در این دنیا کسی هست که از داشتنت احساس غرور می کند ! + نوشته شده در یکشنبه 20 اردیبهشت1388 1:9 توسط بریدا |
دست خودم نیست،اما زنهایی که بچه هایشان را بیشتر از شوهرشان دوست دارند، دوست ندارم !!!! + نوشته شده در شنبه 12 اردیبهشت1388 22:55 توسط بریدا |
نفهمیدن دلیل دوست داشته نشدن به مراتب سخت تر از دوست داشته نشدن است ! می فهمی ؟؟؟؟؟!!!! + نوشته شده در شنبه 5 اردیبهشت1388 0:34 توسط بریدا |
فلانی می گوید : وقتی کسی را واقعا دوست داریم دلمان می خواهد کنارمان نگهش داریم.به هر مشقتی که شده !!!! می روم توی فکر ! یادم نمی آید اینگونه خواستنت را ! حالا هی زور بزن و بگو دوستت دارم !!! من که باورم نمی شود ! + نوشته شده در شنبه 5 اردیبهشت1388 0:33 توسط بریدا
فکر کن توی تاکسی ، یکی کنارت بشینه که حتی با اون فاصله ای که بینتونه بازم هرم بدنشو احساس کنی و فکر کن اون لحظه از ته دل یه آرزو کنی که کاش به جای اون .... !!!!!!! و آهی از حسرت بکشی ! و چه آرزوی محالی ! فکر کن اینا تصورات ذهن داغون منه ! ببینم یه بار می تونی مثه من فکر کنی ؟؟!! اینا مخاطب نداره ها ! مخصوصا اون کلمه «می تونی» !!! همه ی تو ها رو جمع ببندید تا بشن شما !!!!! + نوشته شده در چهارشنبه 2 اردیبهشت1388 22:4 توسط بریدا |
جسمی که فاحشه است ، شرف دارد به روحی که فاحشه است !!! جسم فاحشه صد بار می ارزد به روحی که در هر ثانیه یاد صدها نفر را هوس آلود ، زنده می کند ! پ . ن : می ترسم این روزها ! + نوشته شده در جمعه 28 فروردین1388 23:22 توسط بریدا |
من این روزهای پر اضطراب را که با عذاب می گذرند دوست دارم ! من آفریده شده ام برای دوست داشتن همه ی چیزهای آزار دهنده ! + نوشته شده در یکشنبه 23 فروردین1388 23:10 توسط بریدا |
می گوید مراقب خارهای روی تنم باش ! نمی داند که من آنقدر زخم دارم که خارهای کوچکش را اگر باشد هم احساس نمی کنم اصلا ! + نوشته شده در پنجشنبه 13 فروردین1388 23:37 توسط بریدا
من یکی ، خیلی وقت است سیزده را به در کرده ام ! دیگر نگران نحسی نیستم ! برای همین امروز را با خیال راحت خوابیدم ! + نوشته شده در پنجشنبه 13 فروردین1388 18:37 توسط بریدا |
|