تبليغاتX
خلوتكده

خلوتكده

وقتی یادم به اون لحظات میفته ... و بعد ... الان ... اینجوری .... باورم نمیشه ..... باورم نمیشه ... رک باش و بگو من چی بودم برات ؟؟؟؟

+ نوشته شده در دوشنبه 27 مهر1388 0:28 توسط بریدا


خدا میدونه چقدر دنبالش گشتم ... آخرش هم پیداش نکردم ..... آخرش خودش پیدا شد ....

همیشه همین طوریه ... وقتی کلا بیخیال اون چیزی شدی که دربدرش بودی ، خودش  پیداش میشه ....

پس بیخیالش رفیق !!!!

+ نوشته شده در یکشنبه 26 مهر1388 0:7 توسط بریدا


خسته ام ازسرزمینی که مردمش هرچند ، زبانت را می فهمند، اما حرفت را نمی فهمند .....

+ نوشته شده در یکشنبه 19 مهر1388 18:8 توسط بریدا


بالاخره فرصت کوتاهی پیش اومد برای تماشای سوپراستار . در تمام مدت فیلم ،کلافگی ، خستگی و تنهایی کوروش _ که شدیدا سعی در کتمانش داشت _ خودمو برام تصویر کرد . و اینکه مدتهاست عمیقا دلم رهایی می خواهد برای رهایی ....!!!!

 پ.ن : برای خودم خیلی جالب بود که همون لحظات اول فیلم درک کردم این شخصیت از زندگیش خسته ست ، دنبال راه فراره اما نمی تونه پیداش کنه ... برای همین بداخلاق و عصبی شده ، مغرور و خودخواه شده ،.... سخت نبود فهمیدنش .... تنها کافیه آدم در شرایطی مشابه کوروش باشه .....

+ نوشته شده در دوشنبه 13 مهر1388 0:29 توسط بریدا |


وای باران .... شیشه پنجره را باران شست ...از دل من ....

از دل من  _ نیز کسی پیداشده است _ که نقش تو را خواهد شست ......

+ نوشته شده در پنجشنبه 2 مهر1388 23:38 توسط بریدا


گاهی به مرز جنون می رسم از اینکه کسی نیست تا ...... از اینکه تنهایی مثل موشی دیوار دلم را می جود و کسی نیست تا.... گاهی بخاطرش آرام سر خدا داد می زنم و همینطور که صورتم خیس می شود خوابم می برد و فردایش مثل کودکی که بهانه جویی اش را فراموش کرده یادم می رود قلبم ترک برداشته بود و داشت می ایستاد از آنهمه .....

خرده نگیر به جزئی نگری افراطیم ... مجبورم خودم را درگیر مسائل روزانه کنم تا یادم برود شبها گریه می کنم ... مجبورم برای درست نشدن ساعت کلاسهابم عصبانی باشم تا یادم برود چقدر از دست خودم عصبانیم .... مجبورم به.... و اینگونه است که گاهی به مرز جنون می رسم و برای دلخوشی ام می گویم فقط گاهی ....

فقط گاهی ...

آن هم گهگاهی ....

+ نوشته شده در چهارشنبه 1 مهر1388 23:11 توسط بریدا |


پاییزتان مبارک .....

می بینی بازی زیبای رنگها را ؟؟؟!!!! و غروبهایی که هیچگاه تکرار نمی شوند و دلتنگی هایی که همتایی ندارند و البته پایانی ......

+ نوشته شده در چهارشنبه 1 مهر1388 22:8 توسط بریدا


تو هم با من نبودی .....

+ نوشته شده در چهارشنبه 1 مهر1388 0:51 توسط بریدا


DESIGN BY : NIGHT SILENCE X

و دختری که گونه هایش را
با برگ های شمعدانی رنگ میزد ،
آه
اکنون زنی تنهاست
اکنون زنی تنهاست


صفحه نخست
پست الکترونیک


پیوندهای روزانه

بهاره رهنما
فصل معماری
معماری داخلی و پلان ساختمان
گروه معماران مگاست
معمار و معماری
خلیل جوادی
افاضات آقای هالو
قیصر امین پور
شاهین نجفی
آوای آزاد
وبانه
ادبیات
حسین پناهی
فروغ فرخزاد
سید هادی میرمیران
اسکیس و پرزانته
گروس عبدالملکیان
پائولو کوئیلو
سید ابراهیم نبوی
سید علی صالحی
سایت ثبت احوال
آرشیو پیوندهای روزانه


نوشته های پیشین

آذر 1388

آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386


نویسندگان

بریدا

idahoo


پیوندها

مطرود
شیده
معلم گلم
استاد عزیزم مهرسا
تیگلاط
پوچ
ملیحه جونم
علی
یک قلب می تپد:فائزه
dirtyprettythings
درگاه
ایستاده با قارچ
هم نوشت
و خدایی که همین نزدیکیست
ما هیچ،ما نگاه
محمد:دنیای عکس عاشقانه
گیجعلی
خیال
زنانه ترین اعترافات حوا
شیخ حقگو
ابوحلیم حلماژی
فوتو هایکو
الهه ی نامقدس
پروردگار
خوابهای یک دیوانه درجهان مسطح
آسمان بی ستاره
روزشمار لحظه های من
چشمان کاملا بسته
آشیق سرسونت
بعد از ظهر سگی
دختری که سلام نمی کند
کافه سیاه و سفید
طعم گس خورشید
پیاده با خدا
نوزاد مقدسی که پروانه شد
هی فلانی
کمی بیرون قاب قدم بزنیم
تب 40 درجه
پریسان
خانه ای از شن و مه
انجمن اهل قلم گرمسار
قالب های نایت اسکین



Design by : Night Skin