|
مدتی بود خلوتکده خالی شده بود از من !!! تا اینکه لارسپیوای عزیز به یه بازی دعوتم کرد ! یه بازی برای فکر کردن به 5 نفر از کسایی که دوسشون دارم و دلم می خواد چند شبانه روز کنارم باشند و باهاشون خصوصی حرف بزنم !!!! فکر کردم ! زیاد ! و به نتیجه نرسیدم ! دیدم مدتهاست که اصلا دوست ندارم با کسایی که اینهمه دوسشون دارم حرف بزنم ! دیدم نشست و برخاستم با تموم اون آدما فقط برای دل اوناست نه دل خودم ! و من این روزها تموم تلاشمو می کنم برای اینکه تنها باشم ! از گول مالیدن سر مامان و بابا برای راهی کردنشون به یه سفر اجباری گرفته تا بهانه آوردنهای جورواجور توی شرکت برای فرار از همصحبتی با آدما و همکارا !!!! و خلاصه که این روزها دوست تر دارم تنهایی را اما نه اینجا ! این روزها دوست دارم من باشم و خدایی که دیگر در این نزدیکی نیست و آسمان آبی که دیگر آبی نیست .... و ... و شوالیه سرزمین تنها ، که دور است و شاید هیچ وقت پایش به سرزمین نرسد !!! پی نوشت: این دل وامانده ، جایی دور می خواهد !!! جایی برای رفتن . برای دور شدن . برای ویران کردن و دوباره ساختن . تلخ نوشت : دوست دارم خاطره هایم را بالا بیاورم تا به مسمومیت ذهن بیچاره ام پایان دهم ! دلم می خواهد قلب بیمارم را از جا دربیاورم و برای همیشه بگذارمش پشت دربهای شیشه ای کمدم تا جلوی چشمم باشد و یادم بماند چه بر سرش آوردم و آوردند . آخر نوشت : خدایی که دیگر در این نزدیکی نیستی ، بریدا می آید نزدیکت !!! نتیجه بازی مشخص شد ! هم صحبتهایی که می خواهم ۵ نفر نیستند فقط یک نفر و شاید دو نفر ! ۱-خدا (که عجیب دلم برایش تنگ شده) و ۲-شوالیه (که هیچ وقت نبود) !!! + نوشته شده در چهارشنبه 28 مرداد1388 22:25 توسط بریدا |
گاهی بعضی آهنگ ها حرف دل آدم را می زنند انگار و تو پا به پایشان اشک می ریزی و دیر می فهمی کار از این حرف ها گذشته است!ترس حرف دل این روزهای من است... ترس را بشنوید.... + نوشته شده در پنجشنبه 15 مرداد1388 13:25 توسط بریدا |
|