|
* آدم وقتی یه کوفتی می خوره که مسمومش می کنه کافیه همه شو بالا بیاره تا بعدش احساس سبکی کنه و چه حس خوبیه این سبک شدن ! ولی کاش می شد خاطره هایی که ذهنو مسموم کردن رو هم بالا آورد و از دست همه چیز آزاد شد. * یاد بگیریم که همیشه پطروس فداکار ، ما نباشیم . یاد بگیریم به هر کس به قدر خودش محبت کنیم وگرنه لطف مکرر میشه حق مسلم . یاد بگیریم برای کسی بمیریم که لااقل کمِ کم برامون یه تب 38 درجه بکنه ! یاد بگیریم ساده نباشیم که این روزها رنگ و وارنگ بودن بیشتر خریدار دارد و هر چه نقش و نگار آدمی بیشتر ، چشمها مشتاق تر ! یاد بگیریم دنیا آدمهایی دارد که اعتماد به نفسشان حتی از احمدی نژاد هم بیشتر است ! یاد بگیریم تا یک روز ، عاقبت ، به جای اینکه دورمان بزنند بتوانیم با یه چرخش 360 درجه نه تنها آدمها بلکه همین زندگی کوفتی را دور بزنیم . یاد بگیریم که باید یاد بگیریم ........ * و « انعکاس » یعنی همین ! همین که حرف امروز 2 برابر می شود و فردا بر می گردد . کار امروز به توان دو می رسد و فردا حالمان را جا می آورد . امروز یکی می رود و فردا دیگری می آید با کوله باری از تلافی !!!!! خوب یا بد این انعکاس هم بستگی دارد به خوبی و بدی همه اینها ! + نوشته شده در چهارشنبه 30 بهمن1387 12:15 توسط بریدا |
دیوانگی یعنی همین : امروز عکسهایت را delete می کنم،فردایش همه را از نو recovery می کنم ! پ.ن: اسمهای دیگری هم می شود رویش گذاشت ! مثلا شاید « حماقت » !!! + نوشته شده در چهارشنبه 23 بهمن1387 0:22 توسط بریدا
نمی فهمی وقتی غمگینی حتی اگر آنطرف دنیا هم که باشی ناخودآگاه دلم می گیرد . ناخودآگاه احساست می کنم . همین است دلیل اس ام اس ها و زنگهای ناگهانیم ! + نوشته شده در دوشنبه 21 بهمن1387 22:19 توسط بریدا |
این ترانه سیاوش ... تنهایی و سکوت خونه ... شب سرد زمستون ... وقت خوبی بود برای اینکه سرمو بذارم رو زانوهام و بلند بلند زار بزنم! پ.ن : چون پرنده اگر لرزیدم/ زیر باران اگر ترسیدم/ وحشتم را به تو بخشیدم/ سقوطم را به چشم دیدم/ تا فهمیدم چه دلشکن بود/ این راه من بود... رفتن، بردن و باختن/عشق ورزیدن،سوختن و ساختن/دیروز،دیروزِ من، راه دشوار مردافکن بود/هرگز برنگشتم/ این راه من بود ... ترانه اولی رو اینجا بشنوید! ترانه دوم هم شنیدنی ست ! + نوشته شده در دوشنبه 21 بهمن1387 0:21 توسط بریدا |
YES می خواد واسم یه SANTAFE بخره ! تازه شم راننده شم خودشه !یه دونه SANTAFE با انقدر تا بستنی ! یه دونه شکلاتی ! یه دونه ژله ای ! یه دونه میوه ای ! یه دونه هم سنتی ! توی راه من بستنیامو می خورم اون هم منو می رسونه همونجا که قراره حضور گرم و فعال و از این چیزا داشته باشم ! خودشم رییس اون جمع حضور گرم و فعال و از ایناس ! هووووم ! فقط یه چیز گیگه هم هس ! الان یهو به فکرم رسید که اگه بستنیام آب بشه یا تموم بشه من بقیه راهو تا اون دورا چه جوری برم ؟؟؟؟ باید از YES بپرسم . این اتفاقا واسه اون چیزی نیس! آخه اون همیشه واسه همه چیزا راه حل خوبی داره . حتی بدترین اتفاقا ! مثلا وقتی گریه هام تمومی نداره . وقتی لج می کنم وقتی قهر می کنم . وقتی گله می کنم . حتی وقتی دلم برای .... خیلی تنگ میشه و اون میفهمه ! YES با اون لباس صورتی و اون چشما و اون لبایی که نمی دونم داره می خنده یا غمگینه همیشه واسم راه حلی داره ! حالا فقط باید بشمرم چند تا صبح گیگه بخوابم و پا شم اون بستنیها رو واسم میاره ! من فقط تا 10 بلدم بشمرم . اما اون که خیلی مهربونه گفته تا 7 بشمرم بسه ! ( فکر کنم فهمیده من از 7 به بعد همه عددها رو اشتباه می گم ) ..... + نوشته شده در شنبه 19 بهمن1387 22:40 توسط بریدا |
این ترانه برای من یعنی یک دنیا خاطره ! و خاطره یعنی کلاس 101 . یعنی خنده های قایمکی زیر میز ! یعنی رمز« 0ی » که تو ساخته بودیش ! یعنی من با یه عالمه گریه و تو با یه عالمه مشکل ! یعنی گریه های یواشکی با هم ! یعنی تو که مجبور به رفتن شدی و من که برای این رفتن یک ماه تمام اشک ریختم ! هر چند تو گریه هاتو ازم قایم می کردی ! و بعدش تلفن های گاه و بیگاه و یک دنیا شکوه و شکایت از روزگار ..... تلفن ها قطع شد ! و من قول دادم دیگه این ترانه رو گوش نکنم تا هر وقت که خبری ازت پیدا کنم ! و امشب بعد از 7 سال ،صداتو شنیدم و ایمان آوردم که خدا با اتفاقای خیلی خیلی ساده و کوچیک ،حادثه های خیلی خیلی بزرگ می آفرینه! حادثه یعنی تو که هفته پیش 1000 کیلومتر دورتر توی تبریز با همین ترانه هوایی می شی و من که به خاطر جا گذاشتن یک سری وسیله ، رفتنم به سمنان یه روز عقب میفته و خدا میدونه چقدر به زمین و زمان بد و بیراه گفتم به خاطرش ! غافل از اینکه این دیر رفتن حکمتش پیدا کردن یه نشونی از تو ئه ! حادثه یعنی با هم بودن دوباره ما بعد از 7 سال ..... دارم خدا خدا می کنم که حتی اگه قراره بمیرم لااقل توی این ماه نباشه ! لااقل قبل از دیدن تو نباشه ! خدایا صبر کن ! خواهش می کنم . فقط یه ماه ! دعا کنین این یه ماه زودتر بگذره ! به خدا دلمون خیلی واسه هم تنگ شده ! پ.ن : به یه کسی که خیلی واسم عزیزه قول داده بودم که گریه نکنم . مجبور شدم امشب بزنم زیر قولم ! + نوشته شده در سه شنبه 15 بهمن1387 21:52 توسط بریدا |
این روزها انگار همه چیز دست به دست هم داده تا تو را یادم بیاورد ! این روزها دلتنگم و روزهای دلتنگی ، چقدر همه خیابانها شبیه خیابانهای خاطره می شوند. و انگار شهر پر می شود از آدمهایی که راه رفتنشان شبیه توست و من گاهی حتی شک می کنم و آنقدر تند قدم بر می دارم تا بهشان برسم اما ... ! روزهای دلتنگی به آدمهایی بر می خورم که بوی عطرهاشان شبیه عطر توست ! و من چشمهام رو می بندم و با یک نفس عمیق ریه هامو پر می کنم از بوی عطر ! و آرزو می کنم کاش حافظه آدمها جایی داشت برای به خاطر سپردن عطرها ! توی روزهای دلتنگی آسمان هم با آدم لجبازی می کند و همان رنگی می شود که آن روزها بود و ابرها آنقدر خودنمایی می کنند و توی آسمان رژه می روند تا به جایشان بباری ! انگار می خواهند دل را بسوزانند بخاطر روزهای رفته ! آدم دلش که تنگ می شود تمام دنیا همدست می شوند برای ساختن لحظه هایی که گذشته را زنده می کنند .... آدم دلش که تنگ می شود ، همین بهانه های کوچک کافیست برای یادآوری همه ی اون خاطره های بزرگ .... + نوشته شده در دوشنبه 14 بهمن1387 15:45 توسط بریدا |
_ می گم حالم خیلی بده ! دلم می خواد زودتر برگردم خونمون ! می گه شاید به خاطر اینه که به یه چیزایی عادت کردی که همیشه اینجا اتفاق می افتاده و حالا .... در حالی که سرمو پایین میندازم تا متوجه حقیقت چشام نشه حرفشو قطع می کنم و می گم راستی به نظرت ساعت چند می رسیم خونه ؟؟؟؟ _ چقدر بده صمیمی ترین دوستت فکر کنه داری می پیچونیش تا بری ..... ! اونوقت از آدمای دیگه ای که توی اون جمع هستن واقعا میشه انتظاری داشت ؟؟؟؟ که تا لحظه آخری که داری از جمع جدا می شی ازت یک سوال رو بپرسن !!! و باز هم باور نکنن حرفتو ! و بدتر از اون وقتیه که می رسی به جاییکه باور نمی کردن میخوای بری (و فکر می کردن بهونه اس ) و اونجا هم یکی باشه تا سوال مشابهی بپرسه ! مجبور شدم توضیح بدم که ساعت 3:30 دفاع تموم شد و ما 4:30 دم در دانشگاه از هم جدا شدیم (اون جمع ناباور لااقل شاهدن) و من 5:30 رسیدم ! به نظر شما این وسط وقتی می مونه واسه ملاقات با کسی !!! _ چیزهای زیادی هس که توی دلم سنگینی می کنه و باید باز هم آرزو کنم کاش در خلوتکده غریبه تر بودم ! _ اون نیم درصد احتمالت هم برای من خیلی گرون تموم شد و تو نفهمیدی !!!! _ و شاید تقصیر خودمه ! و شاید آن مرد حق داشت که با چاه حرف می زد !!!! + نوشته شده در پنجشنبه 10 بهمن1387 16:29 توسط بریدا
تفاوتی نیست بین اینکه اولین بار که در آغوشت جای می گیرم گرمایت ذوبم کند و بمیراند با اینکه در آغوشت باشم و مرگ برسد ! مهم آغوش توست که مرگ را هم آسان می کند چه رسد به دردهای دیگر! پ.ن:داشتم فکر می کردم چه لذتبخشه مردن توی آغوش تو !!!! + نوشته شده در سه شنبه 8 بهمن1387 0:11 توسط بریدا |
دلم با تو نیست انگار ! می دانی و با بزرگواری به رویم نمی آوری ! و من مدام به خودم دلداری می دهم که دل تو هم با من نیست ! هرچند دوست دارم اینجوری فکر کنم تا عذاب وجدانم کم شود ! دلم می خواهد فکر کنم تو هم قلبت جایی دیگر است تا به خیال خودم یر به یر شویم ! و این بازی ادامه دارد ! دلم خسته است و تو هم می دانی ! روحم فرسوده شده . فرسودگی آرامش می طلبد و آرامش فرار از همه واقعیت های چندش آور و تلخ زندگی را . برای همین است که دارم فرار می کنم از همه چیز ! از تو که متفاوتی و این تفاوت بیشتر مرددم میکند ! از زندگیم که بوی تعفن گناه می دهد انگار ! گناهی ناکرده ! و از خودم که افکاری مثل خوره به جانم افتاده اند و آزارم می دهند ! می خواهم تغییر کنم و تو هم اگر نمی توانی تحمل کنی روح آشفته مرا و دلی را که دیگر مال هیچکس نیست ، خدا پشت و پناهت . هر چند به بودنت نیازمندترم شاید ! پ.ن : کافیست کمی با دلم کنار بیایم و .... و آن وقت همه چیز درست می شود!!! و ای کاش در خلوتکده ام کمی غریبه تر بودم آن وقت...!!! تو می دانی چه می گویم !!!! + نوشته شده در یکشنبه 6 بهمن1387 21:24 توسط بریدا |
|