|
باد سرد میخوره توی صورتم ، توی دستهای خالیم می پیچه و دستهام یخ می کنن ! صورتم بی حس میشه و لبام کبود !و من .... غرق این اندیشه ی گرم که اگر بودی دستهام رو می گرفتی بین دستای داغت ، سرانگشتاتو می کشیدی روی صورتم و آتیش می زدی به بدن یخ زده من !!! به دستهام نگاه می کنم ! پر از فاصله ان ! و به کنارم ..... پر از تنهایی !!!! به یاد می آورم که نیستی و ناگهان هوا سردتر می شود!! پ.ن : خوبی.....صافی.... و مهربان....نمی شود دوستت نداشت ! + نوشته شده در دوشنبه 23 دی1387 18:25 توسط بریدا
ساعت یک بعد از نیمه شب
خواب از سرم پریده....می روم وب گردی ! آن لاین می شود ... و یک مشت چرندیات بار هم می کنیم برای خنده . می خندم و خداحافظی می کنم .گوشیم در حال زنگ خوردن است !!! این وقت شب !!؟؟!!؟؟ ساعت 2 بعد از نیمه شب یکی مثل خودم آن طرف خط است ! یکی مثل خودم تنها ! و محتاج حرف زدن ! حرف می زنیم تا تنهایی خود را پر کنیم ! مکالمه تمام می شود . توی فکرم !!! اس ام اس بازیم گل می کند ! با یک سوال شروع می شود ! ساعت 3 بعد از نیمه شب خوابش برد ! اس ام اسم بی جواب ماند ! خوابم نمی بَرد....فکر می کنم ..... در آن واحد به هزار چیز ! ساعت 3:30بعد از نیمه شب فکر می کنم به هزار کیلومتر آنطرفتر ..... به هزار کیلومتر جنوب تر. به میهمانی شب گذشته و زن همسایه ...... به دوست داشتنی که برایش بهای زیادی دادم ! به دوست داشتن که دلیل دارد و دوست نداشتن که آن هم بی دلیل امکان ندارد و هر که گفته دوست داشتن دلیل نمی خواهد بی شک غلط کرده ! فکر می کنم به فردا که صبح زود 100 کیلومتر دورتر با انسانهایی خودشیفته قرار دارم و می خواهم سر به تن هیچ کدامشان نباشد . و به لبخندهای الکی که باید تحویلشان بدهم و حرفهای دروغ و تعارفات مسخره ایرانی ..... فکر می کنم به خودم که تمام این فکرهای لعنتی مثل زالو توانم را مکیدند.... به خود ضعیفم .... به گذشته ای که تباه شد و تباهم کرد و رهایم نمی کند انگار.... ساعت 4 صبح توی فکرم ... دلم می خواهد همه چیز همین جا کات شود . همه چیز برایم متوقف شود . دلم می خواهد این آدمهای دور و برم نباشند ... دلم می خواهد این لیخندهای مصنوعی بر لبانم نباشد ... دلم می خواهد هر وقت که دوست دارم گریه کنم بی اینکه مجبور باشم به تفسیر دلیل اشکها .... دلم می خواهد اینجا نباشم . خوابم نمی برد ..... صبح می شود !!!! + نوشته شده در شنبه 21 دی1387 4:30 توسط بریدا |
وقتی که رفت ، تنها رفت ! در دلش مطمئن بود که کسی ، آن دورتر ها ، منتظرش هست ! وقتی که رفت ، همه چیز را با خودش برد ! می خواست بازگشتی در کار نباشد ! وقتی که رفت نیمه ای از دل مرا نیز با خودش برد ! دلش کامل شد ! شاید اینجوری جلوی بعدی کم نیاورد ! پ.ن : عاقبت دلی که نیمه مانده بود برای خدا هم مهم نبود..... + نوشته شده در پنجشنبه 12 دی1387 23:23 توسط بریدا |
~ یک سال بزرگتر شدی !!! تولدت مبارک گلم !
~ چقدر بده مجبورت کنن به چیزی فکر کنی که می دونی احتیاجی به فکر کردن نداره و جوابش فقط یه کلمه اس : نه !!! ~ جدای از انزجارم از عربها ! این روزها وضع مردم غزه ، مخصوصا کودکانش ، دلم رو به درد می آره ! بدون اینکه باز هم بخوام فکر کنم همین ها روزی حامیان عراق بودن و ایرانی ها رو همیشه فروختن ، از ظلمی که بهشون می شه غصه می خورم فقط به خاطر اینکه انسانهایی هستن بی دفاع !!! ( بدون فکر به نژادشون ) .... کاش چاره ای بود برای این همه جنایت ! ~ حس می کنم مدتیه زندگیم شبیه یه نمودار تناوبی شده !!! از اونا که یه جاش بالاس به جاش پایین ! بعضی جاهاش هم بین بالا و پایین !جالبه که دوره تناوبش هم ساعتیه ، گاهی هم ثانیه ای !!!!!! + نوشته شده در یکشنبه 8 دی1387 14:45 توسط بریدا |
اگر دستهام کمی بزرگتر بودن خودمو بغل می گرفتم و آروم می شدم ..... بعد به تو دهن کجی می کردم خدای بزرگ مهربونم !!!! پ.ن :فقط برای اینکه نشونت بدم ، تنهایی م رو می تونم چاره کنم !!!! + نوشته شده در چهارشنبه 4 دی1387 11:45 توسط بریدا |
حس می کنم تموم دنیا منو سر کار گذاشتن !!!! به کی قسمتون بدم تا اون نقاباتونو از روی صورتتون بردارین و رک و راست بگید تموم کاراتون به خاطر خودتونه . تموم حرفاتون به سود خودتونه و من این وسط فقط یه بهونه ام ! یه بهونه برای اینکه شما ها تظاهر به خوب بودن کنین ! یه بهونه تا تظاهر کنین به فکر من هستین ! تو رو خدا نقاباتونو بردارین ! + نوشته شده در سه شنبه 3 دی1387 10:46 توسط بریدا
|