|
به اندازه ی هزار سال هزار حرف نگفته ، هزار نقطه ی مبهم ، هزار خاطره ی پوسیده ! به اندازه ی هزار سال ، هزار ثانیه تنهایی ، هزار لحظه سکوت ، هزار بغض فرو خورده ! به اندازه ی هزار سال هزار لحظه صبر ، هزار ثانیه کشنده انتظار !!! و عمر سرزمین به هزار سال نمی رسد ! از عمری که شاید قرار است داشته باشم 22 سال کم می کنم ! آنچه می ماند جوابگوی هزار سال نمی شود اما ! می بینی !!!! به اندازه هزار سال حسرت برایم می ماند ! به اندازه هزار سال هزار رویا برایم می ماند ! به اندازه ی هزار سال هزار حرف عاشقانه تباه می شود ! به اندازه هزار سال ، هزار سرزمین ویران می شود !!! + نوشته شده در شنبه 23 آذر1387 14:59 توسط بریدا
ساعت 2 شب ! گوشی اونقدر زنگ خورد تا ..... - امممم...بله.... - بیداری؟ - بیدارم کردی ! - ببخشید اما می خواستم یه چیزی بگم .... - این وقت شب؟؟؟ حتما خیلی مهمه ؟؟؟ - اوهوم - ..... - می خواستم بگم خیلی دوستت دارم ! - .... - ... پ.ن : کاش برای دوست داشتن هامان زمان تعیین نمی کردیم ! اینجوری دوست داشتن نصفه شب با دوست داشتن روز فرقی نداشت ! اینجوری اگر بعد از یک روز خسته کننده توی آرامش قبل از خواب ، دل آدم برای کسی تنگ بشه به خاطر اینکه نصفه شبه دلتنگی کنج دل آدم خفه نمیشه ! اینجوری آدم یادش نمیره که هنوز کسایی رو دوس داره ... + نوشته شده در جمعه 22 آذر1387 20:45 توسط بریدا |
پ.ن:به همین سادگی،من این پست را برای هیچ کس ننوشته ام ! جز برای او که تنها 2 بار دیدمش !!! برای N ! + نوشته شده در دوشنبه 18 آذر1387 23:0 توسط بریدا
نیمه شب پاییز !!! باران می بارد ، خیابان خیس می شود ، درخت بید همسایه خیس می شود ، چشمهایم خیس می شود ! پنجره را تا آخر باز می کنم . نفس می کشم ..... قطره ای می چکد... و صدایی با بغض تکرار می کند : وای باران ، باران شیشه پنجره را شست ، از دل من اما چه کسی نقش تو را خواهد شست ؟؟؟؟ پ.ن : بارون رو بدون چتر دوست دارم.... بارون رو با تو دوست دارم ..... با تو ! + نوشته شده در دوشنبه 11 آذر1387 0:30 توسط بریدا |
یه بار یه چیزی رو به زور و التماس ازت خواستم...( تازه خیلی هم براش تلاش کرده بودم ...یادته که؟؟؟؟) می خواستم باهات معامله کنم . با تو .....!!! تو هم نامردی نکردی گند زدی به زندگیم !!! (هر چند می تونست بدتر از این بشه ) حالا اما دیگه یاد گرفتم چه جوری باهات حرف بزنم . حالا دیگه سرمو می ندازم پایین و تو بدترین شرایط هم بهت می گم ممنون خدای بداخلاق بزرگم ! پ.ن : من به نشانه ها اعتقاد دارم . گاهی لبخند یک کودک ، گاهی ملاقات یک دوست ، گاهی صحبت کوتاهی در تاکسی ، گاهی یک sms کوتاه ! و....گاهی نشانه ها صبر می طلبن و من کم میارم ! نشانه ها یعنی همین چیزها که این روزها می بینم و اجبارا لبخند میزنم . + نوشته شده در جمعه 8 آذر1387 12:34 توسط بریدا
|