|
برای من، دیشب ، شب یلدا بود !! حافظ نخواندم. از انار سرخ و هندوانه شیرین و گرما خبری نبود . از تمام شدن تیرگی هم و از خورشید. پلکهام خوابیدن را فراموش کرده بودند انگار. دیشب سردم بود و انگار هیچ وقت نمی خواهم گرم شوم . فکر کن کمی !!! مدتهاست که همه ی شبهای من یلداست ! پ.ن :مامان رو متکای منو با هزار غرولند عوض کرد و هشدار داد دیگه حق نداری لیوان آب و شربت یا چایی رو ببری تو تختت .... بیچاره مامان چه دل خوشی داره ها !!! فکر میکنه رو بالشم چایی ریخته یا آب که لک شده ! نمی دونه که ...!!؟؟ عوضش رو متکای جدیدم رنگش قرمز سیره . اگر هزار شب دیگه هم روی بالشم گریه کنم هیچ کس لک هاشو نمی بینه !!! + نوشته شده در پنجشنبه 30 آبان1387 9:22 توسط بریدا |
تا شب یلدا..... خداحافظ... + نوشته شده در چهارشنبه 8 آبان1387 16:14 توسط بریدا
برایت دوست داشتنم را عریان کرده ام..... پشت برهنگی من ، عریانی دوست داشتنم را نگاه کن !!! + نوشته شده در چهارشنبه 8 آبان1387 9:45 توسط بریدا |
|