|
پ.ن : وسوسه حوا سیبی سرخ بود ... وسوسه من ، دوست داشتن !!!! حوا جرات کرد تا سیب را بفهمد .... من جرات کردم تا دوست داشتن را بفهمم !!! سیب بهشت را از حوا گرفت ....و دوست داشتن ، بهشت را بازگرداند!!! + نوشته شده در دوشنبه 29 مهر1387 20:28 توسط بریدا |
به سایت توکای مقدس سری زدم و اونجا به یه بازی دعوت شدم . من هم شما رو بهش دعوت می کنم . شرح بازی برگرفته از همون سایت: انتخاب ده کتابی که بیشترین تأثیر را بر ما گذاشته اند و شرح این تأثیر برای دیگران با این هدف که به شناخت بیشتری از یک دیگر برسیم و با کتاب های خوبی که هنوز نخوانده ایم آشنا شویم... از بین تموم کتابهایی که خوندم و شاید اسم خیلی هاشونو یادم نباشه (و یا اسم نویسنده شو ) انتخاب ده تا یه کم سخته . از بین اون همه کتاب روانشناسی ، رمان ، شعر .... آخه همه ی اونها برام مفید بودن .اما خب کتابهای زیر رو خیلی دوس دارم .یه چیزی در ضمن : اولویت بندی در کار نیست . یعنی من همه ی این کتابا رو به یه اندازه دوس دارم . 1-ساداکو و هزار درنای کاغذی ، نوشته الینور کوئر . این کتاب رو وقتی 13 سالم بود خوندم . یه دنیا امید توش هس و یه دنیا غم . داستان درباره یه دختر 13 ، 14 ساله هستش که بعد از بمب باران شیمیایی هیروشیما به خاطر عوارض باقی مانده بمب ها دچار سرطان خون میشه ! از اونجایی که در افسانه های کشورش می خونه که با ساختن هزار درنای کاغذی آرزوها برآورده میشه توی بیمارستان شروع می کنه به ساختن درناها تا بیماریش خوب بشه ! اما هنوز ساختن تموم نشده که ساداکو میمیره و دوستانش ساختن درناها رو ادامه میدن و بنای یادبودی براش می سازن ..... امید ساداکو به زندگی تحسین برانگیز بود برام..... 2-شازده کوچولو ، نویسنده :آنتوان دو سنت اگزوپری ، ترجمه : احمد شاملو هر بار که می خونمش دلم بیشتر برای کودکی هام تنگ میشه . هر چند که تموم سعی مو کردم تا از این دوران و از کودک درونم دور نشم .... از همه ی قسمتاش بیشتر اونجایی رو دوس دارم که با روباه برخورد میکنه و اهلی کردن ..... ما آدما چقدر ساده از کنار اونایی که دوسشون داریم و دوسمون دارن رد میشیم و یادمون میره که در برابر اونایی که اهلیشون کردیم مسئولیم....در ضمن من این کتابو فقط با ترجمه احمد شاملو دوس دارم بخونم .... خیلی بهم کیف میده نگارشش.... 3- کیمیاگر ، نویسنده :پائولو کوئلیو ، ترجمه :آرش حجازی توی 18 سالگی خوندمش . این یکی هم جزء کتابایی محسوب میشه که شاید 10 بار خوندمش و هر بار برام جدیدتر شده .داستان جوانی در جستجوی گنجش . و جمله دوست داشتنی کتاب که الان هم یادم هس : گنج تو همان جاییست که دلت آنجاست ! با این کتاب بود که من خواستن رو یاد گرفتم خواستنی با تموم وجود.خواستنی که به خاطرش از خیلی چیزها باید گذشت .اگر نخوندینش تا حالا توصیه میکنم از دست ندیدش . البته کوه پنجم این نویسنده هم خیلی قشنگه و البته خاطرات یک مغ. 4- پیامبر ، نویسنده :جبران خلیل جبران ، ترجمه : سید مهدی الهی قمشه ای کتابهای جبران همگی خوندنی هستن . و «پیامبر»به نظر من شاهکار جبران هستش. تعریفهای قشنگ و دلنشینی که جبران از عشق ، زیبایی ، کار و.... ارائه میده واقعا خوندنی هستن و تامل برانگیز . این کتاب باعث شد که نظرم درباره ی چیزایی که به عمق ذهنم تحمیل کردن (توی خونه توی مدرسه توی اجتماع ) کاملا عوض بشه و همه چیزو وسیع تر ببینم . از زوایای مختلف. 5- سینوهه ، نویسنده : میکا والتاری ، یادم نیس مترجمش کی بود . حدودا چهار سال پیش این کتاب رو خوندم . فرهنگ مصر باستان همیشه برام خیلی جالب بوده و این کتاب حقایق جالبی رو از اون دوره مطرح کرده . سینوهه طبیب مصری که پزشک مخصوص فرعون می شه و برای رسیدن به این درجه سختی های زیادی می کشه . اتفاقات احساسی که در طول زندگیش رخ میده .... سفرهایی که به سرزمینهای دیگه می کنه و از همه قشنگتر عشقش به دختری به نام مینا ..... هر چند در جاهایی از داستان یک جور احساس دلزدگی در من به وجود می اومد اما وقتی داستان رو کامل خوندم دیدم واقعا ارزشش رو داشت و دوس دارم سر یه فرصت دوباره با دقت بخونمش. 6- دفتر خاطرات ، نویسنده اش یادم نیس ! داستان در باره یه عشقه که حتی با گذر زمان هم فراموش نشده ... دختر در لحظه ی ازدواجش به شهری برمیگرده که یه عشق قدیمی رو توش جا گذاشته . این بازگشت باعث میشه همه چیز از اول شروع شه ... دختر نامزدیشو بهم میزنه و با عشق اولش ازدواج میکنه . تمام داستان از روی دفترچه خاطراتی خونده می شه که مرد نوشته و حالا که هر دو پیر شدن و زن دچار فراموشی شده مرد هر شب کنار بسترش میره و خاطرات رو براش میخونه و عاقبت معجزه اتفاق می افته و زن اسم مرد رو صدا میزنه و اون شب آخرین شبی میشه که در کنار هم سپری می کنن .....عشق این دو نفر به هم ستودنیه . عشقی که سالها باعث شده دو نفر کنار هم بمونن حتی در لحظه ای که یکی اسم دیگری رو هم به خاطر نمیاره !احتمالا باید فیلمش رو دیده باشید . اما هیچی کتابش نمیشه ! 7- مجموعه داستانهای برادران گریم این داستانها رو هنوز هم اگر وقت داشته باشم می خونم و لذت می برم . وقتی 9 سالم بود خوندمش . خوندن این داستانها باعث شد به نوشتن علاقه مند بشم .از همون موقع ها شعر گفتن رو شروع کردم و نوشتن رو ! یه خاله ی مهربون هم دارم که اون موقع ادبیات می خوند و همه ی نوشته هامو واسم تحلیل می کرد. با حوصله و دقیق . توی نوشتن خیلی کمکم کرد ! (ممنون خاله جونم) 8- اشعار احمد شاملو وقتی 15 سالم بود با هوای تازه شروع کردم و کم کم همه ی شعرهاشو خوندم و الان می تونم بگم که شعرهاش منو به آسمون می بره . برای زیستن دو قلب لازم است ..... آینه ای در برابر آینه ات می گذارم ...یا .... با چشمان تو مرا به الماس ستارگان نیازی نیست ..... و بیشتر از همه : آنکه می گوید دوستت دارم ، دل اندوهگین شبی ست که مهتابش را می جوید .کاش عشق را زبان سخن بود......اشعار فروغ فرخزاد هم قابل ستایش هستن ! من با شعرای فروغ زندگی می کنم . 9- بر باد رفته نوشته مارگارت میچل . فقط می تونم بگم که اسکارلت رو با تموم وجودم احساس کردم و بیشتر از احساس ، درک کردم !این کتاب رو 6 سال پیش خوندم . غروری که شکسته شد و احساسی بی سرانجام ! چیزی که این روزها بین آدما کم نیست ! 10- لطفا گوسفند نباشید ، به اهتمام محمود نامنی البته این کتاب هنوز ناتمومه ... ولی تا اینجایی که خوندم باید بگم عالیه . این کتاب برام خاطره س . من و یکی از دوستای صمیمی م (طدی)قرار بود اینو برای یکی که فکر می کردیم گوسفنده (ببخشید که اینو می گم )کادو ببریم .اما دیدیم بدبخت اصلا هم گوسفند نیست . این شد که بر حسب اتفاق همون دوستم ( یعنی همون طدی )این کتاب رو برای تولدم بهم هدیه داد. البته چون می دونست که این کتاب رو خیلی دوس دارم ! توصیه می کنم از دستش ندید . اسمش بهتون برنخوره متنش واقعا عالیه و یه جاهایی آدم می فهمه که روش زندگیش تو بعضی زمینه ها کلا غلط بوده ! در یک کلام خودتان را تحلیل کنید. مبانی موفقیت از جک کنفیلد که یه سری از مشکلاتم رو حل کرد. یک کتاب جامع روانشناسی که در باره ی همه زوایای زندگی صحبت کرده و به جرات می تونم بگم که اگر بخونیدش دیگه به هیچ کتاب روانشناسی ( در زمینه هدف و زندگی ) احتیاج نخواهید داشت . کتابهایی که درباره آیین ذن و مکتب دائو هستن هم واقعا جالبن . سال پیش هم یه کتاب از گفته های اشو خوندم که هر چی فکر می کنم اسمش یادم نیس اما این تیپ کتابا خیلی کمکم می کنه از لحاظ روحی . راستشو بگم الان خیلی از کتابایی که دوستشون دارم رو اسمشونو یادم نیس . آخه خیلی وقت پیشا خوندم و چون مال خودم نبودن اسماشون از یادم رفته ! شما هم به این بازی دعوتین ! دوس دارم کتابایی که تا حالا نخوندم و واقعا ارزش خوندن دارن رو بشناسم ! + نوشته شده در جمعه 12 مهر1387 23:6 توسط بریدا |
گاهی آدم به چیزایی که خیلی دوسشون داره اینقدر بها می ده که یادش میره چیزای دیگه ای رو هم امتحان کنه . مثلا خود من ،آهنگهایی که گوش می دم کاملا مشخص شده هستن . همه شونو طبق روحیات خودم طبقه بندی کردم و مناسب با حالی که اون لحظه دارم گوش می دم ..... همه این آهنگها هم از توی هزار و یک آلبوم مختلف ایرانی و خارجی دراومدن یعنی با کلی مشقت گلچین کردمشون . اما دیشب وضع فرق می کرد. همینجور که داشتم I’m calling u رو گوش می دادم و کیف می کردم و توی فولدر هام می چرخیدم فایلهایی رو پیدا کردم که خیلی وقت پیشا خودم سیو کرده بودم.... تک تک آهنگاشو گوش دادم و دیدم بعضیاشو چقدر دوست دارم و از بعضیاشون چه خاطراتی دارم .... و بعدش ..... شما هم جای من بودین همین کارو می کردین خب!!!! تنها بودم تنهای تنها. گفتم یه حالی به روحیه خودمو چند تا همسایه اینطرفتر و اون طرفتر بدم. صداشو بردم بالا .... بعد از نیم ساعت داداشه اومد . از همون دم در ، داد میزد 6 تایی ها ... 6 تایی ها ( آقا با دوستاش تیم داده بودن هر سری هم گل می خوردن. ایندفعه هم که دیگه 6 تا !!!! ) خلاصه اون هم اضافه شد و صدا رو بردیم بالاتر..... و صدای خودمونو هم .... بعد از یه ساعت .... یهو در باز شد و چشمتون روز بد نبینه ! _ بابا با عصبانیت در حالی که سعی می کنه زیاد داد نزنه اما می زنه : مگه اینجا دارالمجانینه !!!!! _ من ، دستپاچه در حالی که می خوام آهنگو خفه کنم :ببخشید ! _ بابا : خجالت بکش ! صدای تو و این دیوونه ( اشاره به داداشه که از ترس در حاله ....) تا سر کوچه میاد . (آخه من چی کار کنم خونه ما اول کوچه ست و صدامون می ره تا سر کوچه ) _ من : ببخشید خب. ( چقدرم خجالت می کشم واقعا ... یادم نمیاد تا حالا اینقدر بی خیال و سیب زمینی بوده باشم . ) _ مامان که با چشاش داره منو می خوره ( یعنی اینکه بعدا باهات کار دارم ) یه نگاهی می کنه و میره .... _ من رو به مامان ( با این حس که تو که از خودمونی بابا ...حله!!! ) : در اتاقو می بندم و تا دلتون بخواد با داداشه می خندیم....... پ.ن: اما عوضش یاد گرفتم در کنار چیزایی که دوسشون دارم دنبال کشف چیزای جدید هم باشم یا حتی آدمای جدید ......در ضمن دیدم من چقدر این یارو 2AFM و رضایا و جک و جونورای دور و برشونو دوس دارم . (دم شاهین گرم که این آهنگا رو واسم آورده بود.) یه چیز دیگه هم یاد گرفتم . وقتی صدای آهنگو می برم تا آسمون ،حواسم به صدای زنگ در هم باشه که موجبات عصبانیت بیشتر بعضی ها فراهم نشه ! + نوشته شده در پنجشنبه 4 مهر1387 21:50 توسط بریدا |
خداوند این شبها بیشتر از همیشه می شنود ! و این شبها من کمتر از همیشه حرف می زنم . دلم گرفته از خدا شاید . نمی دانم !!! و دلم برای خودش انگار هیچ نمی خواهد ! بی آرزو شده ام . بی بهانه . شاید هم می گویم هر چه از دوست رسد نیکوست و چه دوستی برتر از تو ، خدایم .... این شبها چیزی نخواستم . کسی را هم ... بغض می کنم این شبها و سکوت ..... اما..... اما برای تو ، صبر خواستم تا دلتنگی بزرگت را طاقت بیاری و شادی...یک عالمه شادی. برای او ، اتفاقی خوب خواستم که صلاحش در آن است و امید .... برای آنها ، سلامت و سعادت خواستم و عمری طولانی و با عزت . برای شما ، روزهای خوش با خوشی های نا تمام . و برای خودم تنها یک دعای همیشگی : پروردگارم ، مرا ببخش و کاری کن ، انسانهایت نیز ببخشندم !!!! + نوشته شده در دوشنبه 1 مهر1387 22:10 توسط بریدا |
|