|
مامان و بابا رو به اجبار فرستادم مسافرت که تنها باشم . حسابی رو مخشون کار کردم تا
راضی شدن تنها برن . حتی مجبور شدم باهاشون بحث کنم. یه جورایی احساس دلزدگی می کردم از همه چیز و همه کس !!! دلم تنهایی می خواست و سکوت . بدون راهنمایی پدرانه و دلسوزی مادرانه !!! حتی بدون هیچ کس!!! اما خب،هنوز ماشین از پیچ کوچه رد نشده بود که کم آوردم !!! و تا یکساعت مثه بچه ها گریه کردم .دلم واسشون تنگ شد ..... به همین سرعت !!! پ.ن: الان وقتشه اعتراف کنم که غلط کردم . کاش لااقل می گفتم 2 روز!!! + نوشته شده در پنجشنبه 31 مرداد1387 23:6 توسط بریدا |
«زندگی یعنی یک سار پرید ... از چه دلتنگ شدی ؟؟؟؟» یادت هست .....؟ روزهای آخر . تو برایم نوشتی ....!!! و امروز من برایت می گویم که چقدر دلتنگم از دلتنگیت . آری . رفتن رسم زندگیست و چه رسم دلگیری !!! خصوصا وقتی حرف از کوچ فرشته ها باشد . و مادر فرشته است ..... و مادر یگانه ی زمینی ست و میوه ی نایاب .... خداوند روح او را شاد کند و دل کوچک تو را بردبار ..... هر چند که می دانم خیلی وقت بود صبر را تجربه می کردی ! خداوند پناه دلت باشد گلم . + نوشته شده در شنبه 26 مرداد1387 9:25 توسط بریدا |
فرشته کوچک از جانب خدا ماموریت داشت تا مراقب من باشد . فرشته پاک بود. مهربان . زیبا . اما زمین جای او نبود . روی زمین ، فرشته بیشتر از همه محتاج مراقبت بود . خدا اشتباه کرد و .... فرشته سقوط کرد!!! لجنزار دامن هر رهگذری را می آلاید برخی کم برخی زیاد . گاهی به قدر ذره ای و گاهی به قدر غرق شدن در آن .... دنیا لجنزار است و هیچ کس نیست که ادعا کند دامنش آلوده لجن نیست . + نوشته شده در شنبه 26 مرداد1387 0:10 توسط بریدا |
لباس پشت ویترین رو دوست داشتم البته برای تو !! هدیه قشنگی می شد.واسه همین هر بار که از اون جا رد می شدم چند دقیقه ای پشت ویترین می موندم و تو رو تصور می کردم تو اون لباس ... لبخند میزدم و می رفتم.... دیروز اما دیدم که پشت ویترین یک نفر لبخند می زد !! و اینجوری بود که من عاشق اون لباس شدم و پسر فروشنده عاشق من !!! + نوشته شده در شنبه 19 مرداد1387 1:56 توسط بریدا |
شبا خوابم نمی بره . گاهی ساعتها می شینم پای کامپیوتر و شروع می کنم به نوشتن همه چیز و آخرش همه رو پاک می کنم . گاهی می شینم کتاب می خونم 100 صفحه 200 صفحه !! گاهی هم می شینم لب پنجره . این قسمت قضیه از همش با حالتره . آخه کلی سوژه هست توش!!! هم واسه خنده هم واسه گریه ، گاهی هم بی تفاوت! دیشب خیلی پشت پنجره موندم. دخترای همسایه طبق معمول گیس و گیس کشی داشتن . آقا پلیسه هم یه بند اومد و رفت. همسایه این وریه پنجره شو نبسته بود یه ریزصدای باز و بسته شدن وحشتناکش میومد. من هم تو تاریکی مطلق نشسته بودم و فکر می کردم. حالم خیلی خوب بود . به خدا راس می گم اما تو باور نکردی . فکر می کردی از غصه خوابم نمی بره ولی واقعا اینطور نبود. با اینکه دلم خیلی هواتو کرده بود و داشتم از دلتنگی به حد انفجار می رسیدم اما حالم خوب بود. خیلی خوب! به قول تو شبا یه آرامش عجیبی داره. اون آرامش به من هم القا می شه!! امشب هم فکر کنم مثه دیشب و مثه همه شبای قبل بی خواب شدم .خب دروغ چرا .... تو که می دونی گاهی کابوس می بینم این چند شبه از بس کابوسام زیاد شدن می ترسم بخوابم ! واسه همین بیخوابی اومده تو جونم . 10 دقیقه دیگه دوباره می رم لب پنجره (مثه دیشب و مثه همه شبایی که گذشت). این شبا آخه باد می وزه . من هم منتظرم.... منتظرم باد با خودش بوی تو رو بیاره و تو هوا پخش کنه و من نفس حبس شدمو رها کنم و به اندازه همه ی شبایی که گذشت نفس بکشم دارم خفه می شم تو این تنهایی و بی نفسی!!! شایدم بی هم نفسی!!!شاید امشب بالاخره خبری شد . پ.ن : برداشت شخصی ممنوع !!!لطفا !!!!! + نوشته شده در جمعه 18 مرداد1387 1:30 توسط بریدا
بیشتر اوقات بعد از یک اتفاق ساده آدم تصمیمات مهمی می گیره که کلا روش زندگی آدمو عوض می کنه یا اینکه آدمو وادار می کنه تا یه چیزایی رو بندازه دور و یا حتی یه کسایی رو!! این اتفاق ساده می تونه خوردن یه پیراشکی شکلاتی باشه با یک دوست اون هم ساعت 2 شب و توی تاریکی . و هر تکه از اون پیراشکی تو رو به یه نتیجه جدید تر برسونه. اولیش ممکنه به هم زدن قراری باشه که با یکی از دوستات گذاشتی واسه تحقیق روی یه پروژه چون زیر در رویی ها شو می بینی و چون تو وظیفه نداری خودتو فدای همه کنی! ممکنه این نتیجه مربوط بشه به زندگی عزیزترینت . تو می دونی این زندگی حقش نیست و می خوای کمکش کنی چون دلت واسش می سوزه اما وقتی خودش راضیه به اون وضع بهتره تو هم ساکت شی و دیگه ناراحتش نباشی اصلا بهش فکرم نکنی دیگه! ممکنه تصمیم بگیری یادگاری هایی که دیوار اتاقتو پر کردنو بذاری زیر تخت تا دیگه چشمت اونا رو نبینه چون تو رو یاد گذشته میندازه و گذشته چه خوب چه بد هیچی با خودش نداره جز افسوس! ممکنه تصمیم بگیری آدمهایی رو حذف کنی یا اینکه بودن نبودنشون برات یکی بشه ویا کسایی رو بیشتر از گذشته دوست داشته باشی اما با منطق خودت. ممکنه این نتیجه سکوت باشه در برابر خیلی از مسائلی که منطقت نمی پذیره و یا اینکه عقاید تو مال خودت عقاید من هم مال خودم! ممکنه نتیجه بگیری باید آرزوهای گم شده تو پیدا کنی همون آرزوهایی که پشت یه خروار جزوه و کتاب درسی جا مونده چون یادمون دادن ریاضیات همیشه برتر از نقاشیه پس حواستو جمع درسات کن!یا اینکه تصمیم بگیری راهتو ادامه بدی چون می دونی درسته و چون خیلی ها تو این راه کمکت نکردن پس به خیلی ها ربطی نداره که داری چی کار می کنی !!! و..... و آخرش وقتی از اون پیراشکی ها هیچی نمونده وقتی صدای مامان دوستت در میاد که ساعت از 3 گذشته چرا نخوابیدید وقتی صدای خنده مون آسمونو برداشته تصمیم آخر رو من اعلام می کنم : صورتتو بیار جلو، دستای شکلاتیم باید تمیز شن!!! + نوشته شده در دوشنبه 14 مرداد1387 15:3 توسط بریدا |
استادم می گفت آدمها وقتی پیر می شوند انگار چیزی گم کرده اند هی دنبالش می گردند و هی منتظرند تا کوچ کنند در پی گم شده شان ... عجیب است که ما هم دلمان کوچ می خواهد ....خیلی پیر شده ایم نه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ + نوشته شده در شنبه 12 مرداد1387 0:2 توسط بریدا |
خداوندا برای همسایه كه نان مرا ربود، نان !! برای عزیزانی كه قلب مرا شكستند، مهربانی !! برای كسانی كه روح مرا آزردند، بخشش !! و برای خویشتن خویش ، آگاهی و عشق می طلبم. + نوشته شده در جمعه 11 مرداد1387 0:42 توسط بریدا
شبها از کوچه ما سایه ای می گذرد.بی آنکه کسی بداند.من هم تنها نورش را می بینم که از پنجره ، روی دیوار می تابد. امشب دیدمش .غمگین و خسته!!! می پرسم تو کیستی؟می گوید که سایه ی خداست.می گوید خدا نا امید شده و دردمند. می گوید خدا قهر کرده از آدمها ! می گوید دیگر به زمین نمی آید اما دلش بی قرار است و نگران. می گوید هر شب او را می فرستد تا مراقب آدمها باشد. تا آنها که با اشک می خوابند را بغل کند تا شادی ها را زیاد کند. تا....می گوید خدا خسته است و دلشکسته و چقدر هم تنها. مرهم زخمهای همه اما جا مانده با زخمهای کهنه ی چند هزار ساله!!! می گوید این شبها اما کارش زیادتر شده چون خدا دردمند تر شده از درد زیاد آدمها! چون آدمها دردمند تر شده اند از دنیای خویش !!! سایه به انتهای کوچه نگاهی می کند و آهی می کشد....و می رود. سایه، تنها می رود و من تنها می مانم در اندیشه ی دل کوچک و پر درد خودم و ..... خدایم . پ.ن :خدای من مثل یک پدر سخت گیر است مثل یک مادر مهربان و نگران است و مثل یک بچه بی کینه!!!
+ نوشته شده در شنبه 5 مرداد1387 23:57 توسط بریدا |
اين يکی را برمی دارم آن يکی را می گذارم و تند تند ورقها را می چينم کنارهم!!! باز هم تک دل کنار بی بی دل . اين هم سرباز خاج ..... پس تک خاج کجاست؟؟؟؟دل تو کجاست؟؟؟؟؟ آهان!! يادم آمد.گفته بودی بهم که:اينجا دلی نيست...... و من نپرسيدم ، اصلا دلی نيست يا برای من دلی نيست؟؟؟؟ + نوشته شده در سه شنبه 1 مرداد1387 23:54 توسط بریدا |
آدمها در دو حالت يکديگر را ترک می کنند...اول اينکه احساس کنند کسی آنها را دوست ندارد و دوم اينکه احساس کنند کسی خيلی دوستشان دارد. «ويکتور هوگو» + نوشته شده در سه شنبه 1 مرداد1387 23:47 توسط بریدا
|