|
دل تو، اولين روز بهار دل من ، آخرين جمعه سال و چه دورند و چه نزديک به هم..... + نوشته شده در دوشنبه 31 تیر1387 22:29 توسط بریدا
و اگر چشمهاي تو نبودند،شب هايم را چگونه روشن مي كردم . و اگر دستهاي تو نبودند دانه هاي دلم را كجا مي كاشتم . و آغوشت اگر نبود آرامشم و امنيتم گم بود. و شانه هايت .... + نوشته شده در جمعه 28 تیر1387 12:38 توسط بریدا |
یه وکیل خوب پیدا کردم....می خوام حقمو از دنیا بگیرم..... گفته همه چیز به دنیا بستگی داره .... بعد از دنیا نوبت خداست. خدایا می خوام حقمو از تو هم بگیرم!!!!! + نوشته شده در چهارشنبه 26 تیر1387 23:25 توسط بریدا |
سه شنبه ها دلم عجيب مي گرفت ...هنوز هم مي گيرد .انگار چيزي كم داشت .... وهنوز هم چيزي كم است.دلم براي سه شنبه ها تنگ شده....براي طراحي..اسكيس... يواشكي جيم شدن از سركلاس....... ويه لبخند مهربون كه زير در رويي هامونو به رومون نمي آورد .... دلم براي سه شنبه ها مي سوزد كه قدرش را ندانستيم . سه شنبه ها من بودم تو بودي و پچپچه هاي در گوشي و خنده هاي ريز.....سه شنبه ها و عطر چاي داغ و كتري بزرگ آبجوش كه تيمور لقب گرفته بود. سه شنبه ها كلاس مان حال عجيبي داشت. پاييز بود اما هيچ وقت به كلاس ما نرسيد سرمايش. سه شنبه ها كاش تكرار شوند ..... دلم تنگ شده. و سه شنبه ها مي آيند سه شنبه ها مي روند و يادم نيست كه كدام سه شنبه بود كه قلبم عاشق شد، و كدام سه شنبه بود كه قلبم عاشق ماند تا ابد. + نوشته شده در سه شنبه 25 تیر1387 13:23 توسط بریدا |
دیشب همه عروسک های اتاقمو از ریز و درشت جمع کردم و نشوندم رو تخت.بعد خودم هم نشستم روبروی اونا و همه اون چیزایی رو که تو گلوم بودن و داشتن خفه ام می کردن،براشون گفتم. گفتگوی جالبی بود.بهترین گفتگوی عمرم.وقتی خندیدم سکوت بود،وقتی گریه کردم سکوت بود، وقتی سکوت کردم باز هم سکوت بود.صبح که شد دیگه راه گلوم بسته نبود.دیگه بخشیدن حماقت هام برام سخت نبود. صبح که شد عروسک هام هنوز بیدار بودن و خدا هم. و این تنها کاری بود که می شد انجام داد وقتی که حتی اون همه آرامبخش هم نتونست خواب به چشمام بیاره. + نوشته شده در دوشنبه 24 تیر1387 11:8 توسط بریدا
يك بار ديگه دنيا برايم تمام شد....جنس اين دلتنگي با همه دلتنگيهايم فرق دارد اين بار.... يادم نبود كه گفته بودي مگذار كسي از جزيره برود.... خودخواهي تا چه حد؟؟؟؟؟جزيره فقط تو را داشت...... اما از اين به بعد يادت باشد رفتن هم رسمي دارد .... + نوشته شده در شنبه 8 تیر1387 23:37 توسط بریدا |
نگاهش كه مي كنم يادم مي رود كه همه ي زخمهاي من از اوست...... نگاهش كه مي كنم بر همان زخم ها مرهم مي شود ....... + نوشته شده در جمعه 7 تیر1387 0:3 توسط بریدا |
مطلب زير سابقا در ماهنامه اي به نام نيستان چاپ شده و ماهنامه را به جايي فرستاده كه همه ي روشنفكران و مخالفان مي روند. راستش مطالب آنقدرواقعي بودند كه خواستم چند خطش را هم شما بخوانيد. رزيتا خاتون; انتخابات،فقر زدايي،طرحهاي سازنده ، و ..... مصاحبه اي با رزيتا خاتون كانديداي رياست جمهوري!!!!و طرح ها و برنامه هاي ايشان: *اگر اجازه دهيد به مسائل داخلي مي پردازيم: رزيتا خاتون: بله در مورد مسائل داخلي.... *ببخشيد هنوز سؤالمان را نپرسيده ايم. رزيتا خاتون:خب، بپرسيد. *سؤال اينست كه براي اوقات فراغت چه طرحي داريد؟ رزيتا خاتون:طرح من اينست كه يك دانشگاه درست كنيم،اسمش را بگذاريم «دانشگاه آزاد» جوانترها را بگذاريم درس بخوانند.بزرگترها را هم بگذاريم درس بدهند. هم هر دو نسل را سر كار گذاشته ايم ، هم اوقات فراغتشان را پر كرده ايم . در اين پروژه مي توانيم از جوانترها بيشتر پول بگيريم و به بزرگترها يعني اساتيد كمتر پول بدهيم. با اين مابه التفاوت هم صفا كنيم!!! *(با تعجب) صفا كنيم يعني چي؟ رزيتا خاتون:ببخشيد. يعني توسعه دهيم ، طرحهاي عمراني راه بيندازيم،شعبه بزنيم،صادر كنيم ،وارد كنيم و...از اين قبيل كارهاي سازنده. *براي جوانترها هم برنامه اي داريد؟ رزيتا خاتون: جوانها را به 4 دسته ي مساوي يا غير مساوي بايد تقسيم كرد.يك عده را بفرستيم فوتبال تماشا كنند.يك عده را بفرستيم همان دانشگاهي كه عرض كردم درس بخواند.مي ماند دو نصفه ديگر; ازاين دو دسته يك عده را بگذاريم حال كنند، يعني ابزارش را برايشان فراهم كنيم!!! *يعني چطوري؟ + نوشته شده در دوشنبه 3 تیر1387 21:5 توسط بریدا |
پروردگارا; سرنوشت مرا خير بنويس! تا هر آنچه تو دير مي خواهي من زود نخواهم... و آنچه تو زود مي خواهي دير نخواهم. + نوشته شده در یکشنبه 2 تیر1387 18:1 توسط بریدا
دلم يه U-turn اساسي مي خواد...يه Uturn كه برگردم به 5 سال پيش ..... اما اگه برگردم يكي از اشتباهامو دوباره تكرار مي كنم..... دوباره عاشق تو مي شم ... براي اولين و آخرين بار..... + نوشته شده در یکشنبه 2 تیر1387 0:46 توسط بریدا |
|