|
اين روزها حتي به كيف دستي ات حسادت مي كنم....نپرس چرا !!! خودت مي دوني .... آخه اون هميشه پيشته . درست بر عكس من!!!! + نوشته شده در یکشنبه 26 خرداد1387 14:36 توسط بریدا |
دورترها كسي هست كه دلش با من يكيست. دورترها كسي هست كه كينه هايم بغض هايم و نفرتم را مي داند و به شادي تبديلش مي كند. دورترها.... دورترها دلش براي من تنگ مي شود..... دورترها مرا با خود مي بَرَد ..... نيزار ، چشمه ، صخره. دورترها كسي هست كه دوستم دارد درست بر عكس تو. دورترها مي خواهم كه نزديك باشد.... دورترها ..... من به او مي رسم آيا؟؟؟؟؟؟
+ نوشته شده در شنبه 25 خرداد1387 22:36 توسط بریدا |
براي من هيچ چيز سخت تر از اين نيست كه كسي كه دوستم ندارد بداند چه اندازه دوستش دارم... روزهايم را سخت تر نكن. وانمود كن نمي داني چقدر دوستت دارم...!!! + نوشته شده در جمعه 24 خرداد1387 11:59 توسط بریدا |
دلتنگت كه مي شوم دنيا برايم تمام مي شود اين روزها برايم دنيايي وجود ندارد... مي داني كه يعني چه؟؟؟؟ + نوشته شده در دوشنبه 20 خرداد1387 22:42 توسط بریدا |
من گوشیمو می خوااااااااااااااااااام......
+ نوشته شده در سه شنبه 14 خرداد1387 23:38 توسط بریدا |
دلم مي خواد يكي شب به شب برام قصه شازده كوچولو رو بخونه...... دوست دارم يه شب توي كوير كنار يه آتيش بزرگ تا صبح ستاره ها رو نگاه كنم...... دلم مي خواد تنهايي برم يه سفر دور ......دلم مي خواد دوباره برم تاريخانه ...... دوست دارم تا ابد فقط تو رو دوست داشته باشم ..... يعني اينا خواسته هاي بزرگيه؟؟؟؟؟ + نوشته شده در دوشنبه 13 خرداد1387 23:11 توسط بریدا |
هميشه اولين ها خوب به ياد مي مانند... تو براي من اولين بودي...اولين يار،اولين مهر،اولين غم،اولين لحظه.... و شايد اولين عشق. از خودت مي پرسم:چطور مي خواهي كه فراموشت كنم يا جايگزين؟؟؟!!!
+ نوشته شده در پنجشنبه 9 خرداد1387 21:16 توسط بریدا |
كاش مي شد با تو به جايي رسيد.... به دروازه هاي بهشت طلايي...يا حتي به درگاه دوزخ...كه به برزخ رسيدن درد است. + نوشته شده در پنجشنبه 9 خرداد1387 21:15 توسط بریدا |
قطره اي به روي كاغذ چكيد و او ادامه داد: به باد عاشق بود به باد بي سامان كجاست خانه باد؟؟؟» دخترك كتاب شعر را بست.....و چشمهاي خيسش را نيز..... آخر درخت كوچك اين شعر، او را به ياد خودش انداخته بود.....
+ نوشته شده در سه شنبه 7 خرداد1387 22:48 توسط بریدا |
اينجا توي اتاقم ، من يه لاك پشت كوچولو دارم كه تو بهم داديش. وقتي كه دانشگاه قبول شدم و مي خواستم برم يه شهر ديگه! گفتي هر وقت دلت گرفت توي گوش اين لاك پشته بگو، من مي شنوم دلتنگياتو...!!! راه خوبي بود براي كم شدن دلتنگيام...اون وقتا ! حالا اما يه مشكلي هست.جديدا دلتنگيام به زبونم نمي آد...بغض مي شه راه گلومو مي بنده ... حتي اشك هم نمي شه....فقط عذاب مي ده... و لاك پشت كوچولوي تو هم ديگه ازم خسته ست يا شايدم خود تو !!!!
+ نوشته شده در یکشنبه 5 خرداد1387 23:21 توسط بریدا |
امروز تولد وبلاگمه....خلوتكده امروز يك ساله شد.... + نوشته شده در پنجشنبه 2 خرداد1387 12:14 توسط بریدا
نگاهت مي كنم و دلم آب مي شود .... كاش ابديت همين لحظه بود لحظه نگاه كردن به تو. كنارمي ...مي خندي .....و من باز نگاهت مي كنم و آب مي شوم ... مثل آدم برفي زير نور خورشيد و صدات و دستهات و..... تو سيگار مي كشي و من مي سوزم از حسادت كه سيگار طعم لبهاي تو را چشيد و من هنوز در حسرتم.... + نوشته شده در چهارشنبه 1 خرداد1387 21:22 توسط بریدا |
|