|
من صدايم را به بهای دوست داشتن دادم و دستانم را و چشمهايم را و تنم را ..... و دلم را تكه تكه .....و آغوشم را ..... شكستم .... گريستم ... ولي در ازايش لحظه اي را با تو زيستم ..... تنم بوي تنت را مي دهد هنوز ...بوي عطر هميشه .... بوي خوش بودن.... و لبهام هنوز داغ از دوستت دارم ها .... و هنوز مي شكنم ... مي گريم .... و كاش بميرم اگر روزي در آغوشي ديگر هنوز بوي تو را بدهم..... شكستم و تكه هايم را كاش به هم بچسباني و براي خودت نگه داري .......
پ.ن: و اينگونه بود كه دخترک تا آخر عمر تنها ماند آخر نمي خواست به مرد بعدي خيانت كرده باشد...... + نوشته شده در شنبه 31 فروردین1387 20:19 توسط بریدا |
بر ما چه گذشت ؟؟؟ كس چه مي داند من او شدم او خروش درياها من بوته وحشي نيازي گرم او زمزمه نسيم صحراها + نوشته شده در پنجشنبه 29 فروردین1387 18:34 توسط بریدا
دختر 3 ساله همسايه خطاب به من : تو دوست داري بميري؟؟؟؟ من با تعجب : مگه تو مي دوني مردن چيه خوشگلم ؟؟؟ -آره .... وقتی آدما هی می گن کمک کمک یعنی دارن می میرن گیگه ! (یه کم مکث ) مردن اينطوريه (بعد يه حركت قشنگ با دستاش انجام داد) من با لبخند : حالا تو چي ؟تو دوست داري؟؟؟؟ -اوهوم...من دوست دارم بميرم....برم پيش خدا .... من خيلي آهسته وبا اندوه : من هم دوست دارم بميرم اما تو مطمئني مي ريم پيش خدا ؟؟؟؟؟ پ.ن:دختر كوچولوي همسايه امروز به يادم آورد كه چقدر دلم واسه ديدن خدا تنگ شده!!!!! + نوشته شده در شنبه 24 فروردین1387 14:57 توسط بریدا |
من پُرم از علامت سؤال ؟؟؟؟ سؤالایی که فقط و فقط خودم می تونم جوابشو بدم..... اما کمی وقت می خوام...... + نوشته شده در چهارشنبه 21 فروردین1387 23:47 توسط بریدا |
عينك آفتابي هم چيز خوبيه!!!! آخه از پشتش هيچكس نمي تونه اشكي رو كه تو چشات حلقه بسته ، ببينه...... تيغ آفتاب تابستون هم خوبه !!! چون وقتي اشكات جاري مي شن كسي نمي فهمه كه اين دلته كه از يكي سوخته ، نه چشمت از آفتاب !!!! + نوشته شده در دوشنبه 19 فروردین1387 21:13 توسط بریدا
حقيقت تلخي ست كه اسطوره ها هميشه تراژدي بوده اند .... دوست داشتن من و تو نيز اسطوره مي شود انگار .....
+ نوشته شده در یکشنبه 18 فروردین1387 0:38 توسط بریدا |
شواليه ، سرزمين را مي شناخت .دور بود ، بكر بود و فتح نشدني و دست نيافتني....! سرزمين آمدنش را فهميد و چقدر منتظر.....شواليه اما مي دانست كه سالهاست محبوبه اي ، سرزمين را دوست دارد و سرزمين هم او را.... اما رفت... مي انديشيد رقيب سرسختي دارد . مي انديشيد سرزمينش فتح شده است....... باور نمي كرد كه محبوبه حتي قدم به سرزمين نگذاشته است.......و سرزمين آزرده از انديشه هاي او..... شواليه نمي دانست كه پيش از رسيدنش ، قلب سرزمين را فتح كرده است نمي دانست كه اولين و آخرين شاه سرزمين شده است ......نمي دانست ايمان سرزمين به او، به اندازه ايماني ست كه به پاكي خود دارد.......و سرزمين عاشق شواليه اش شده بود...... + نوشته شده در پنجشنبه 15 فروردین1387 20:37 توسط بریدا |
- دچار يعني عاشق - و فكر كن كه چه تنهاست اگر كه ماهي كوچك دچار آبي بيكران دريا باشد. پ.ن : و من اين تنهايي را دوست دارم..... + نوشته شده در پنجشنبه 15 فروردین1387 20:35 توسط بریدا |
چه مؤمنانه نام مرا آواز می کنی و دلت کبوتر آشتی ست در خون تپیده به بام تلخ با این همه چه بالا چه بلند پرواز می کنی...... + نوشته شده در سه شنبه 13 فروردین1387 23:30 توسط بریدا |
سلامم را سلام کن ..... خداحافظی ام را خدا حافظی .... مهربانی ام را محبت ..... و احساسم را احساس ....فاصله ها اینگونه کم و زیاد می شوند..... + نوشته شده در یکشنبه 11 فروردین1387 16:26 توسط بریدا |
دوستت دارم را با من بسیار بگو دوستم داری را از من بسیار بپرس..... + نوشته شده در جمعه 9 فروردین1387 19:3 توسط بریدا |
تو نيازت را بر زبان نمي آوري و من كه با تمام وجود نيازت را مي فهمم منتظر شنيدنم و اينگونه است كه تو پر مي شوي از نيازهاي نا گفته و من پر مي شوم از سرخوردگي جواب هاي در دل مانده....... + نوشته شده در سه شنبه 6 فروردین1387 23:20 توسط بریدا |
|