|
عشقت مثل دردي در تمام بدنم مي پيچد و من هي خودم را مي زنم به كوچه علي چپ من كه عاشق نيستم من كه دوستت ندارم اصلا من هيچ وقت منتظرت نيستم .....تو هيچ جاي زندگي من نيستي ...... ولي....نمي شود انگار در كوچه علي چپ مدت زيادي توقف كرد..... و عشقت باز مثل دردي در تمام بدنم مي پيچد... و دوباره روز از نو روزگار از نو...... + نوشته شده در سه شنبه 28 اسفند1386 16:58 توسط بریدا |
بوي عيدي بوي عود بوي كاغذ رنگي بوي تند ماهي دودي وسط سفره ي نو بوي ياس جانماز ترمه مادربزرگ بوي اسكناس تا نخورده لاي كتاب برق كفش جفت شده تو گنجه ها با اينا زمستونو سر مي كنم با اينا خستگيمو در مي كنم....... باهار مي آيد و چون هميشه از رفتن ها دلم گرفته است تنها دلخوشم به چشمك هاي گاه و بي گاه شكوفه آلو و عطر شبدر چاهار پر و انگار باهار هر سال نو مي شود و انگار زمستان هر سال كه مي رود بيشتر چشم به راهش مي مانم....... بوي باهار مي آيد بوي سبزه هايي كه مادربزرگ مي كارد....پيازهاي جوانه زده...عطر خوش نرگس...... نم نم باران و دل كوچك من كه اين روزها عجيب گرفته..... باهار بهانه ي قشنگي براي نو شدن و بدها را همين جا مي گذاريم و مي رويم ....... + نوشته شده در دوشنبه 27 اسفند1386 16:7 توسط بریدا |
حس می کنم دنیا شده مانند جنگلی سرد و پوشیده از برف و ما گله ای از گرگهاییم .گرسنه.....!!! هر که زودتر بخوابد هر که حتی در گام برداشتن اندکی سست شود طعمه چربی می گردد برای گله!!!!
*** و من این را وقتی در تنهایی خودم تمام خیابانهای شهر را بیهوده گام زدم و گریستم فهمیدم..... وقتی که حتی خدا در برابر اشک هایم پشت به من کرد و نگاهش را دریغ..... + نوشته شده در پنجشنبه 9 اسفند1386 21:30 توسط بریدا |
همان جا بذر روياهايم را مي افشانم كه تو اينك گام برمي داري آهسته گام بردار كه روياي مرا لگد مال نكني....... + نوشته شده در یکشنبه 5 اسفند1386 16:0 توسط بریدا |
|