|
بدترين نوع دلتنگي اينه كه كنار كسي باشي ولي بدوني كه هيچ وقت بهش نمي رسي..........اما بدتر از اون دلتنگي براي كسيه كه مي دوني ديگه هيچ وقت نمي بينيش....كسي كه ديگه نيست.......كسي كه ياد و صداي خنده هاش آتيشت مي زنه......كسي كه خاك بسترش شده...... با اين دلتنگي چطور مي شه كنار اومد؟؟؟خيلي دلتنگتم...!!خيلي... و توهيچ وقت نمي فهمي..... + نوشته شده در دوشنبه 29 بهمن1386 16:1 توسط بریدا |
ديگه از خستگيام خسته شدم ديگه از بستگيام بسته شدم بسه تنهايي ديگه توي قفس بسه اين قفس بدون همنفس واسه هر كي دل من تنگ مي شه تا مي فهمه دلش از سنگ مي شه.......... + نوشته شده در یکشنبه 28 بهمن1386 14:4 توسط بریدا
سفر هيچ چيز به جز دلتنگي ندارد ، اما..... زندگي به من آموخت،براي بهتر ديدن عظمت و شكوه هر چيز بايد قدري از آن دور شد.
دكتر علي شريعتي
+ نوشته شده در پنجشنبه 25 بهمن1386 12:14 توسط بریدا |
پارسال روی شیشه های بخار گرفته : اسم ؟؟؟؟ امسال : اسم !!!!! سال ديگر نام چه كسي را خواهم نوشت......
پ.ن:خدايا حال كه خودم تكليفم را با خودم نمي دانم تو روشنش كن.....من تشنه آرامشم.
+ نوشته شده در پنجشنبه 25 بهمن1386 12:10 توسط بریدا |
هر جا که بزم هست و زنم جام را به جام در گوش من صدای تو آهسته گوید:نوش نوش اشکم دود به چهره و لب می نهم به جام شاید روم ز هوش باور نمی کنم که بگویم حکایتی آن لحظه ای که جام بلورین به لب نهم در ساغر منی در خاطر منی! با چلچراغ یاد تو نورانی ام هنوز دیوانه توام افسونگر منی هر جا به هر زمانی در خاطر منی! در خاطر منی! + نوشته شده در دوشنبه 22 بهمن1386 20:46 توسط بریدا |
اين شبا تا جايي كه مي تونم چشامو باز نگه می دارم....آخه مي ترسم...... مي ترسم چشمامو ببندم..... مي ترسم بخوابم.... كابوساي شبانه م دوباره برگشتن..... مي ترسم...... + نوشته شده در دوشنبه 15 بهمن1386 23:56 توسط بریدا |
اين روزا داره از خودمون حالم بيشتر به هم مي خوره....مي خواي بدوني چرا؟؟؟؟فقط 10 دقيقه تلويزيون رو روشن كن و انقلاب پر افتخار پدر و مادرامون رو ببين.......افتخاري كه باعث پشيموني بشه ننگه....اما دستتون درد نكنه كه ما رو از چنگ ظلم و ستم نجات دادين ....جا داره به خاطر اين لطفتون ازتون تشكر كنيم....ممنون كه باعث شدين خدا دروازه هاي بهشتشو برامون باز كنه ....... ممنون كه نذاشتين بعد از خودتون راه زنداناي سياسي بسته بشه و حالا هم فرقي نداره 30 سال پيش شما ها مي رفتين اونجا حالا بچه هاتونو مي برن با اين فرق كه اونا رو ديگه بر نمي گردونن.....از شما و انقلاب اسلاميتون ممنون....تشكر كه نذاشتين دينتون به دست نا اهلان بيفته و اونو ترويج كردين با گذشتن از جونتون. اصلا كي گفته بين شما ها و حسين فرقي هست.....كي گفته بين علي و علي فرقي هست.....ممنونم از فداكاريتون و متاسفم....متاسفم كه پشيمونيتونو مي بينم اما خب ماها كه عادت داريم حزب باد باشيم.ديروز با بوق و كرنا يكيو مي آريم امروز با هو كردن بدرقه اش مي كنيم و مي ريم سراغ يكي ديگه......ولي خب ما كه نمك نشناس نيستيم شماها از جونتون گذشتين . به خاطر كي و چيشو نمي دونم اما خب گذشتين ديگه شايدم كلتون داغ بوده ..... ولي واقعا داره حالم از همه چيز به هم ميخوره. + نوشته شده در شنبه 13 بهمن1386 0:20 توسط بریدا |
هیچی نمی تونم بگم.جز اینکه الان منتظریم تا ساعت سه بشه و هممون توی بوفه ی دانشکده همدیگرو ببینیم و خداحافظی کنیم.........چقدر زود گذشت.یادمه روزای اول که اومده بودم می خواستم برم انصراف بدم و الان............!!!!!!! + نوشته شده در یکشنبه 7 بهمن1386 14:1 توسط بریدا |
بازی روزگار ...... کسی که تو او را دوست داری تو را دوست ندارد.آنکه تو را دوست دارد تو دوستش نداری.....و انکه دوستش داری و او هم تو را دوست دارد به رسم و آیین زندگی هر گز به هم نمی رسید.... چه تجربه ای دردناک تر از این ...... + نوشته شده در یکشنبه 7 بهمن1386 8:47 توسط بریدا |
این روز ها فکرم یخ زده! نمی دانم بگذارمش به حساب سردی هوا یا سردی این روزگار بد آیین.سرما دارد به دلم هم می رسد و من از این می ترسم.می ترسم روزی بیاید که دیگر نتوانم کسی را دوست داشته باشم...می ترسم بشوم مثل تو که مرا برای جسمم می خواهی نه خودم....یا مثل او که با همه ی عشقش به من رفتن را ترجیح می دهد ....یا مثل آن یکی که در سکوت دوستم دارد و در نگاه.....فکرم منجمد شده .....آفتاب گرم می خواهم....کسی از بین شماها هست که هنوز با خورشید دوست باشد؟؟؟؟؟؟؟؟ + نوشته شده در پنجشنبه 4 بهمن1386 9:53 توسط بریدا |
|