|
منتظر مي ماني ....ماشيني كه به كوچه مي پيچد را مي شناسي ..... ماشين مي ايستد. آنقدر كنار آن جوي زير درخت خاطره هايتان مي ماني تا پياده شود.....سير نگاهش مي كني ! شايد دوستش داري!دلت براي آن روزهاي با هم بودن تنگ شده....براي ظهرهاي داغ تابستان . صبح هاي سرد زمستان.فكر مي كني: چقدر بزرگ شده ايم...لعنت به اين بزرگ شدن كه جدايي آورد....از فكر بيرون مي آيي . او هم دارد نگاهت مي كند ولي بي هيچ حرفي مي رود داخل خانه ي قديمي پدربزرگ ... منتظرش مي ماني ....هيئت كه برسد سر كوچه او هم از خانه بيرون مي آيد و تو اين را مي داني. سالهاست كه روزهاي عاشورا اين تنها كار توست و تنها كار او ..... و گاهي هم نوروز كه بيايد هر دو تكرار ميشويد....... و كاش بداني نه فقط روزهاي عاشورا...نه فقط نوروز كه هر روز و هر ثانيه او منتظر اين لحظه است.لحظه ي ديدن تو..... هر سال كنارهمان درخت ، ديداري دوباره ديداري 2 نفره و سال هاي بعد اما شايد من با غريبه اي بيايم و تو نيز با كسي.....كنار همان درخت ولي ديداري 4 نفره...... + نوشته شده در یکشنبه 30 دی1386 10:28 توسط بریدا |
به نظر شما آدم بعد از یه امتحان مسخره و آبکی که از سر بی حوصلگی ۵ تا از سوالاشو هم بی جواب گذاشته....چه حسی می تونه داشته باشه.... ها...... ....... الان بهتون می گم....... فقط می تونه بخنده..........همین............هه هه هه هه هه هه هه هه اول امتحان هم به خاطر نداشتن تعرفه می خواستن راهمون ندن به جلسه و در رو بستن بعد که مثلا دلشون سوخت واسمون در سالن قفل شده بود و باز نمی شد....بچه های ما هم که پایه ی مسخره کردن.....فقط به مراقب ها خندیدیم........... + نوشته شده در سه شنبه 25 دی1386 14:28 توسط بریدا |
|