|
شب یلدا شبی که چشمها میلاد خورشید و رو شنایی را انتظار می کشند...شب با هم بودنها. شب دانه های سرخ انار.شب قصه های پدربزرگ که هر چند حرف زدن طولانی برایش ممکن نیست اما به خاطر شوق چشمانم داستانکی کهن می گوید تا دل کوچکم راضی شود....یلدا یعنی من باشم تو باشی و هر دو مان از اشتیاق آمدن سپیده و روشنایی تا صبح حافظ بخوانیم....یلدا یعنی انتظار دل خسته ی من تا تو را بیابم روشنایی زندگی من.... + نوشته شده در پنجشنبه 29 آذر1386 10:35 توسط بریدا |
+ نوشته شده در چهارشنبه 7 آذر1386 14:38 توسط بریدا |
تو بندگی چو گدایان به شرط مزد مکن که خواجه خود روش بنده پروری داند.... + نوشته شده در چهارشنبه 7 آذر1386 14:33 توسط بریدا
|