|
چشم های باغ هنوز منتظرند...می آیید؟ ظهر تابستان،داغی خورشید،درختان تاک،آلو،انار،من،تو،ما.....بلندای روزها به بلندی اندیشه های معصومانه مان و داغی خورشید به گرمی دستهامان وقتی یکدیگر را محکم می چسبیدند!آخ که چقدر دلم آن روز ها را می خواهد تا دوباره تمام روز را بازی کنیم بی هیچ دغدغه ای...تا دوباره لذت لحظه ای را بچشیم که از غفلت مادر و چشمان خواب آلوده اش استفاده میکردیم و دزدانه می رفتیم به پناه خورشیدی که انگار همیشه آن لحظه منتظرمان بود و چقدر از شوق گریختنی اینچنین می خندیدیم.....آن درخت توت پیر که هیچ وقت هم ثمری نداد مامن ما بود.راز هامان را می دانست با ما می خندید با ما می گریست.....!نمی دانی چقدر هوس آن اناری را کرده ام که زیر سایه همان درخت پوستش را برایم کندی(و من آن وقت ها چه خوب عشق را می فهمیدم!)دلم می خواهد دوباره همه را تجربه کنم آن ظهرهای داغ،چیدن میوه های نارس،خاله بازی،وسطی،گرگم به هوا....هر چند تو تنها همبازی ام نبودی اما همین که تنها کسی بودی (و هستی) که هیچ گاه از هم نرنجیدیم برایم بس بود.اما خودمانیم چه روزگاران خوشی بود آن روز ها که با خورشید دوست تر بودیم ، آن روز ها که می دانستیم کجا همدیگر را پیدا کنیم آن روزهای با هم بودن...راستی تو می دانی چه شد که این همه دور شدیم؟ از خورشید،از درخت ها،از هم من از تو،تو از من.و تنها دلخوش کرده ایم به دیدار سال به سال اما نه زیر آن درخت. راستش این روزها ظهرهایش بوی غریبی دارد.دلم هوای باغ پدربزرگ را کرده هوای با تو بودن،با هم بودن،شیطنت کردن و..... کاش برای بزرگ شدنمان از ما اجازه می گرفتند. + نوشته شده در شنبه 27 مرداد1386 0:20 توسط بریدا |
به بخت اگر ایمان داشته باشیم هم امروز و هم امشب خوشبختی فرا میرسد،تو را و مرا از این دم لذت زندگیمان در دستهایمان است و ما تنها بار مسئولیتمان را به دوش می کشیم به بخت اگر ایمان داشته یاشیم هم امروز و هم امشب خوشبختی فرا می رسد تو را و مرا....... + نوشته شده در پنجشنبه 25 مرداد1386 18:26 توسط بریدا |
این روزها دارد اتفاقاتی می افتد که .....نمی دانم اسمشان را چه بگذارم تنها همین قدر بگویم که پژواک اعمالمان رازودتر از آنچه فکرش را بکنیم در می یابیم...احساساتی را که با کرده های خویش در دیگران ایجاد می کنیم دیگرانی دیگر در جایی دیگر در ما می آفرینند.... خدا مرا ببخشد.! + نوشته شده در چهارشنبه 17 مرداد1386 21:46 توسط بریدا |
یا علی + نوشته شده در شنبه 6 مرداد1386 21:53 توسط بریدا
بی مقدمه،بی هیچ حرف دیگه،بی تکلف بابا جون دوست دارم، روزت هم مبارک.... روز همه باباها مبارک.چه اونایی که شمع خونه ان هنوز و چه اونایی که شمع قلبای بچه هاشون شدن. بابا بزرگای عزیز شما رو هم فراموش نکردیم ها همگی تون دوست داشتنی هستید و به یاد موندنی...همیشه! راستی برادرای گلم روز شما هم مبارک.همچنین برادرای همکلاسیم که دلم واقعا براشون تنگ شده... ببخشید دیر شد ها.البته می دونم ماهی رو هر وقت از آب بگیری تازه هستش...نبودم که زودتر آپ شم. + نوشته شده در شنبه 6 مرداد1386 21:50 توسط بریدا |
یک پنجره برای دیدن یک پنجره برای شنیدن یک پنجره که مثل حلقه چاهی در انتهای خود،به قلب زمین می رسد و باز می شود بسوی وسعت این مهربانی مکرر آبی رنگ. یک پنجره برای من کافیست، یک پنجره به لحظه آگاهی و نگاه و سکوت.... فروغ فرخزاد + نوشته شده در پنجشنبه 4 مرداد1386 18:0 توسط بریدا |
ما همه گدایانی هستیم بر در معبدی. و هر یک از ما سهم خویش را از صدقه مالک هنگامی که بر معبد وارد می شود و آن هنگام که از آن خارج می گردد،می گیریم. اما همه به یکدیگر حسادت می کنیم و این نیز روش دیگری ست برای بی آبرو کردن مالک. "جبران خلیل جبران" + نوشته شده در پنجشنبه 4 مرداد1386 15:28 توسط بریدا |
دیگر دستم به نوشتن نمی رود.می پندارم شاید، چه سودی دارد اینگونه نشستن و گاه و بی گاه زمزمه دلتنگی به گوش دیگران خواندن.دیگرانی که شاید خود در پی دیگرانی اند تا زمزمه کنند به گوششان آنچه را که دلتنگشان کرده...بر اندیشه ام آخر اگر روزی این کاغذ سپید را هم از من بگیرند یا آن قلم را که سخت خو کرده ام به نازکی وجودش،دیگر چه می ماند برای منی که نوشتن با دلم عجین شده.و اما حس می کنم شاید دچار روزمرگی شده ام و این است که نگاشتن برایم کاری شده سخت.آخر باورم این است که کلمه ها به یاری آنهایی می روند که خو نکرده باشند به تکرار روزهاشان و من....دیروز گذری کردم به گذشته ها و نگاشته ها.غبار گرفته بودند کلمه هاش اما هنوز بوی تازگی می دادند.انگار آن وقتها زیباتر فکر می کرده ام. خداوندا.... آن وقتها کوچک بودم شاید اما با قلبی بزرگ و این روزها بزرگم شاید اما....این است که دستم نمی رود به نوشتن،دور شده ام از خویشتن و اینچنین مهجور.خویشتنی که زمانی از همت خویش در شگفت می ماند از پرواز خیالش خرسند می نمود و نگاشتن کار هر روزه دلی که صادقانه سخن می گفت با کاغذ.اما این روزها که می آیند می کوشم تا بلوغ گمشده ام را بازیابم تا بزرگ شوم تا....خبرتان می کنم به گاه یافتن دوباره خویشتنم.... + نوشته شده در چهارشنبه 3 مرداد1386 18:48 توسط بریدا |
تو در برابر خورشید روز آزادی و در مقابل ستارگان شب نیز... آزادی هنگامی که نه خورشیدی هست و نه ماهی و نه ستاره ای. تو آزادی هنگامی که بر هر آنچه تو را در بر می گیرد چشم می بندی.... اما در عین حال تو برده ی همانی که دوستش داری،از آن رو که دوستش داری برده آن که دوستت دارد، از آن رو که دوستت دارد! جبران خلیل جبران + نوشته شده در دوشنبه 1 مرداد1386 20:29 توسط بریدا |
|