|
آه،خدایا...دعاهایم چقدر قشنگ اجابت شده اند.... + نوشته شده در یکشنبه 31 تیر1386 22:23 توسط بریدا |
غریب حکایتی ست،حکایت چشمان منتظر من و مهتابی که هر شب از پنجره سر می کشد تا تنهایی اش رابرایم معنا کند(با این همه ستاره و تنها؟؟؟؟؟) اما غریب شبی بود دیشب.....انگار مهتاب هم دیگر تنها نیست! چشمان من آیا گناهی کرده اند؟! + نوشته شده در شنبه 30 تیر1386 0:32 توسط بریدا |
این روزها آنچنان از پی هم می آیند و ناپدید می شوند که گویی غباری از پی سواری.....ومن چه بی خیال در فصل شادی اینچنین می خرامم... نه به یاد اینکه فردایی هست و نه به این اندیشه که باید رفت...این روزها بی حوصله ی فکر کردن هستم دلم آرامش می خواهد و تنهایی.راستی چقدر خوب است که آدم چند روزی در لاک خویش طوری پنهان شود که تنها خدا بداند کجاست...... هرچند می دانم که آرامشی اینچنین با خلق من سازگار نیست و امروز و فرداست که از فرو رفتن خسته شوم، آخر این کارها کار من نیست + نوشته شده در پنجشنبه 28 تیر1386 22:56 توسط بریدا |
شقایق در داغ باران... نجیب، تو نیز چون من آیا به انتظار همراهی؟ + نوشته شده در سه شنبه 26 تیر1386 20:22 توسط بریدا |
love is the greatest gift we can give to one another and giving is one of the greatest joys life bestows upon us
+ نوشته شده در سه شنبه 26 تیر1386 0:25 توسط بریدا |
چه بیم از ظلمت .... اینچنین که چشمان تو ستاره بارانم می کنند.... احمد شاملو + نوشته شده در دوشنبه 25 تیر1386 23:50 توسط بریدا |
معمار یعنی آباد کننده...بنا کننده...و معنی هایی از این دست.در گذشته ی سرزمین ما به ساخت بنا متناسب با اقلیم توجه زیادی می شد.معماران گذشته ی ایران بناهایی می ساختند که تلفیقی بود از زیبایی ظاهری زیبایی باطنی و شناخت انسان..... آنها علاوه بر اینکه بر اصول ساخت چیره بودند روانشناسانی ماهر نیز بودند و این مطلب را از مطالعه ی دقیق آثارشان به خوبی میتوان درک کرد.و این ها نکته هایی است که به مانند همه ی میراث های گذشتگان در دیار ما به فراموشی سپرده شده! به هر تقدیر یک معمار خوب میباید که روانشناسی خوب باشد کسی که بتواند رفتار های انسان حاضر را پیش بینی کند.احاطه بر شناخت رفتار ها و نیازهای آدمی(و البته نیاز های رایج در آنها)به معمار کمک زیادی می کند تا بنایی بسازد که علاوه بر تاثیر گذاری نمای خارجی از نظر فضای داخلی هم تامین کننده ی آسایش جسمی و روانی باشد. دوستان معمار من همگی موفق باشید و فراموش نکنید که هنر معماری تنها هنری ست که که در آن نمی توان تنها برای خویش و به رای خویش کار کرد هنر ما علاوه بر ایده ی ما به خواسته ی دیگران و شرایط محیطی آنها وابسته است واین کار ما را سخت تر می کند. به یاد داشته باشیم که تنها برای دل خویش کار نکنیم کار ما برای دیگرانی ست که در مامن خویش آرامش را میجویند مامنی که با اعتماد به ما بنا می شود. + نوشته شده در دوشنبه 25 تیر1386 13:38 توسط بریدا |
به سوی کدامین جزیره خواهی رفت در این قلمرو از نام و از نشانه بری + نوشته شده در یکشنبه 24 تیر1386 22:15 توسط بریدا |
همتم بدرقه راه کن ای طایر قدس که درازست ره مقصد و من نو سفرم ای نسیم سحری بندگی من برسان که فراموش مکن وقت دعای سحرم + نوشته شده در یکشنبه 24 تیر1386 21:53 توسط بریدا
رحم کن پروردگارا..... برآنان رحم کن که از برداشتن قلم یا قلم مو یا ساز یا ابزاری می هراسند زیرا نگرانندکه مباداکسی پیشتر بهتر از آنان به انجام رسانده باشد وناسزاوار ورود به سرای شگفت انگیز هنر می دانند اما باز بر آنان رحم کن که قلم را قلم مو را ساز یا ابزار را برداشته اند و الهام را به ابتذال گروانده اند واما خود را بهتر از دیگران می پندارند.اینان قانون تو را نمی دانند که: ((هیچ پوشیده ای نیست که آشکار نشود و هیچ پنهانی نیست که عیان نگردد.)) پائولو کوئیلو + نوشته شده در پنجشنبه 21 تیر1386 16:34 توسط بریدا |
می دانم باید زودتر این متن را می نوشتم اما چه کنم که گاهی دغدغه های کوچک آدم را از کارهای مهمترش غافل می کند اما با این همه می دانم برای تقدیر از انسانی بزرگ هیچگاه دیر نیست....
استاد خوبم مهندس مهدوی سفرتان بی خطر.هر کجا هستید در پناه خدا موفق باشید. خداوند قلبهای بزرگ را از یاری خویش محروم نمی کند و اینگونه است که در هماره زندگی یاری حق با شماست.سر بلند باشید استاد که نام استادی تنها کسی را سزاست که از هر لحاظ نمونه است... شاگردان خویش را فراموش نکنید.دوستتان داریم راستی استاد چرا بی خدا حافظی.... + نوشته شده در چهارشنبه 20 تیر1386 22:49 توسط بریدا |
از خودم می پرسیدم چرا همه اتفاقات بد با هم می افتند...درست وقتی که حس شادی تمام وجود آدم را فرا می گیرد غم سلانه سلانه از راه می رسد و بی خبر وارد زندگی میشود....به اتفاقات بد این چند روزه فکر می کردم و می گریستم که صدات بهم امید داد مثل همیشه .مثل همون شبی که فهمیدی دلم گرفته و تنها کسی بودی که سه ساعت بی وقفه با من حرف زدی تا ثانیه ای بخندم....باز هم برایم سخن گفتی.گفتی هیچگاه نگو اتفاق بد ممکن است بدتری در راه باشد ومادامی که از بدیها بگویی خوبی ها می گریزند. گفتی از همین لحظه بگو بدیها تمام شد و من بی درنگ تکرار کردم + نوشته شده در چهارشنبه 20 تیر1386 22:16 توسط بریدا |
دیوار بین ما فرو ریختنی نیست دستان ما به هم نمی رسند حتی اگر بدون من نتوانی زندگی کنی حتی اگر نتوانم بی تو نفس بکشم دیوار همیشه هست و من تنها دلخوش می کنم به همین ساده بودن حرفهامان نگاهت می کنم نگاهم می کنی دوستت دارم (تو را نمی دانم) مغرور می شویم تا مبادا حقیقت دلهامان بر زبانمان جاری شود اما این دیوار فرو ریختنی نیست از دیوار می تر سم از دیوار شرم داری... دروغین می خندی به راستی میگریم حرف می زنیم حرف می زنیم تا تنهایی خود را پر کنیم هر چند دیوار هنوز بین ماست... + نوشته شده در سه شنبه 19 تیر1386 22:41 توسط بریدا |
+ نوشته شده در سه شنبه 19 تیر1386 16:39 توسط بریدا |
گویند:فرشته ها وجود دارند اما بعضی اوقات چون بال ندارند ما به آنها می گوییم دوست.... و امروز به دیدار یکی از این فرشته ها رفتم...فرشته ی من گریان بود.یک سالی می شود که گریان است. فرشته ی من قلبش شکسته و چه عذابی می کشم من،هنگامی که در ترمیم شکسته های قلبش ناتوانم.فرشته ی من هیچگاه غمگین نبود با سکون و سکوت بیگانه بود و اکنون...خدایا چرا دلتنگ بود چند فرشته مثل او گریانند...خدایا.... اما فرشته ی من اینگونه نخواهد ماند او می داند در پیچ و خم این تاریکی دلگیر چگونه راه خویش را باز یابد او صبور است...او پاک است به وسعت آسمان.... فرشته ی من طیبه است... + نوشته شده در شنبه 9 تیر1386 22:3 توسط بریدا |
مرا عهدیست با جانان که تا جان در بدن دارم هواداران کویش را چو جان خویشتن دارم کوچ معنی توست...معنی زیبایی داری اما دلگیر.دلتنگت می شوم اما میدانم هر کوچی باز گشتی دارد.پس منتظر می مانم.انتظار تنها راهگشای آن است وصبر تنها چاره اش.میدانم از سکون بیزاری کوچ برای کمال توست پس دلتنگ مباش و به یاد آر آنهایی را که در سرزمینی دوردست با هر نسیم تو را نفس می کشند و سه شنبه را با یاد مهر می گذرانند...سفرت به سلامت و کوچت بی خطر. مهرسا جان دوستت دارم... + نوشته شده در دوشنبه 4 تیر1386 9:29 توسط بریدا |
((لحظاتی هست که می دانیم میان ما و آنان که دوستشان داریم هیچ فا صله ای نیست)) اکنون همان لحظه است...مهم نیست که مرا دوست داری یا نه مهم اینست که انسانی در گوشه ای از قلب من جای دارد مهم اینست که قلبم از انسان خالی نیست...اکنون فاصله ها بی معنی هستند من با آنکه دوستش میدارم و با آنانی که دوستشان می دارم یگانه میشوم شاد می شوم شاد می کنم در شادی ام با تو امید را می یابم و در امید خدا را....و اینگونه است که در می یابم هیچ گاه تنها نبوده ام ... + نوشته شده در جمعه 1 تیر1386 18:23 توسط بریدا |
|