تبليغاتX
خلوتكده

خلوتكده

گذشته ي پر افتخاري داريم اما اکنونمان بي افتخار است کاش آينده مثل گذشته مان باشد نه مثل اکنونمان.وقتي با دست خودمان تمدني که نشانگر هويت ماست از بين مي بريم بايد منتظر اتفاقاتي بد تر از 300 باشيم.کاش همان طور که از خليج آبيمان که هديه ي خداست به قوم آريايي دفاع کرديم کاش همان طور که حلقه به گرد پيشرفت هامان در نطنز زديم کمي هم به ياد کسي بوديم که از نسل اوييم...هر چند با سکوتي که ميبينم شک دارم از او باشيم.اگر سرزمين مان را دوست داريم بايد اسنادي که نشانگر ريشه دار بودن مايند حفظ کنيم نه اينکه نابودشان کنيم. در آخر ااينکه از نياکانم شرم دارم از اينکه سکوت کردم ....تا فراموش شوند تا توسط بيگانه اي تازه به دوران رسيده به سخره گرفته شوند.....آري شرمنده ام...

 
کوروش تو نخواب که ملتت در خواب است آرامگهت غرقه به زير آب است

اين بارنه بيگانه که دشمن ز خود است صد ننگ به ما که روح تو بي تاب است         

+ نوشته شده در چهارشنبه 16 خرداد1386 14:2 توسط بریدا


چند روزی است که گاه و بی گاه اشک مهمان چشمهای تنهایم می شود.هر چند می دانم اگر نمی گریستم بغض فرو خورده ام خفه ام می کرد...هنوز هم سیر نگریسته ام.هنوز هم آسمان چشمانم ابری است تنها منتظر بهانه ام.و بهانه ها چه تند پیش می آیند.روزی برای دلتنگی روزی دیگر به خاطر دلخوری اما دلتنگی گذراست تنها دلخوری های کوچکم هستند که رها یم نمی کنند.

یاد گرفته ام که در تنهایی خویش طغیان کنم که مبادا دل کسی بلرزد... گاه گاهی هم که دلم با صدای بلند حرفش را می گوید سرزنشم می کنند...آی آدمها من هم از جنس شمایم به خدا...حق دارم که گاهی صدای دل شکسته ام را فریاد کنم شاید شما به خموشی ام عادت کرده اد واینگونه است که فریادم را توقع نمی کنید...و شاید حق با شماست.قول میدهم از این پس باز هم در تنهایی طغیان کنم تا دلتان نگیرد.

 

+ نوشته شده در پنجشنبه 10 خرداد1386 11:45 توسط بریدا |


این روز ها آنقدر خسته ام که نوشتن برایم کاری غیر ممکن شده.دیروز وقتی به غروب آفتاب نگاه می کردم یادم به غربت خویش افتاد.دلم گرفت نمی توانستم نگریم .... دلم شانه های مادر را می خواست و آغوش پدر.آه که چقدر دلتگشانم... دلم برای خودم هم تنگ شده خودی که فریاد نمی کشید پرخاش نمی کرد...خدایا کمکم کن...

+ نوشته شده در چهارشنبه 9 خرداد1386 14:24 توسط بریدا |


آی قاصدک،شنیده ام تا دور ها می روی

تا سر زمینی که آدم هاش بیدارند پرنده هاش با دام و قفس بیگانه اند...

شنیده ام  آنجا در کتاب لغت هاشان واژه ی جنگ و دشمن وجود ندارد

کسی معنی حسادت و کبر و خودخواهی را نمی داند...

شنیده ام خدا آنجا غریب نیست... اگر به آنجا میروی با مردمش بگو مردمی نیز هستند که با واژه های شما بیگانه اند...

با خدا بگو ما ز تو گم شده ایم هر چند تو در جستجوی مایی...

آی قاصدک...

باز هم از این دریچه بیا من همیشه بغضی فرو خورده دارم تا تو در گوش خدا فریادش کنی....

+ نوشته شده در جمعه 4 خرداد1386 13:12 توسط بریدا |


مریم گلم،زهره جان،علی عزیزم ،امیر مهربون،پریسای خوبم،امیر جان (که جشنت خیلی به یاد ماندنی بود)

زاد روز همگی تون مبارک.

امید وارم همگی شما رو توی زندگی شاد و موفق ببینم.همتون رو دوست دارم...

خدا همیشه همرا هتون باشه تا تنها نمونین...

+ نوشته شده در جمعه 4 خرداد1386 11:35 توسط بریدا |


این روز ها از هر فرصتی برای با هم بودن استفاده می کنیم...حتی از ۵ دقیقه ای که توی سرویس با هم هستیم...حالا دیگه جدایی از بچه ها واسه هممون سخت شده.هیچ کس نمی دونه حتی وقتی با صدای بلند با هم می خندیم لابلای خنده هامون از روزایی که باید از هم جدا شیم چقدر دلگیریم... هیچ وقت اون روزی رو که رفتیم بازدید بنا های تاریخی یادم نمی ره... تاریخانه، تپه حصار،برج مهمان دوست که با هم غروبی زیبا رو نگریستیم و از اینکه روز دارد تمام میشود دلتنگ شدیم از رفتن از با هم نبودن...اما خدا رو سپاس که فرصت هایی به این قشنگی بهمون داد.ممنونم خدای خوبم...

تپه حصار.۱۱/۲/۸۶


+ نوشته شده در پنجشنبه 3 خرداد1386 21:21 توسط بریدا |


چه فرو مایه ام من

هنگامی که زندگی به من طلا می دهدو من به تو نقره می دهم و با وجود

این خود را سخاوتمند می انگارم...

+ نوشته شده در پنجشنبه 3 خرداد1386 20:16 توسط بریدا |


عصیان نام من است.نه اشتباه نکن من از تبار سرکشان نیستم.نیامده ام تا آرامش دروغین شما را بر هم زنم نیامده ام تا خرده بگیرم به زشتی این روزگار بد آیین.نیامده ام تا خواب آشفته تان را آشفته تر کنم که شما خود آگاه ترید...آمده ام برای دل خویش چند صباحی میهمان کویی باشم نا آشنا تا آشنایی بیابم...من از تبار سرکشان نیستم......

 

+ نوشته شده در چهارشنبه 2 خرداد1386 11:34 توسط بریدا |


سلام.امروز اولین روز تولد این وبلاگه.یادمه که درباره ی هدفم از این وبلاگ با یکی از دوستام حرف زدم.همین جا می خوام بهش بگم:مجید جان به خاطر همه ی راهنمایی هات سپاس.اولین روز این وبلاگ رو تقدیم میکنم به همه ی دوستام.همکلاسی های گلم و همه ی کسانی که دوستشون دارم.

+ نوشته شده در چهارشنبه 2 خرداد1386 11:20 توسط بریدا |


DESIGN BY : NIGHT SILENCE X

و دختری که گونه هایش را
با برگ های شمعدانی رنگ میزد ،
آه
اکنون زنی تنهاست
اکنون زنی تنهاست


صفحه نخست
پست الکترونیک


پیوندهای روزانه

بهاره رهنما
فصل معماری
معماری داخلی و پلان ساختمان
گروه معماران مگاست
معمار و معماری
خلیل جوادی
افاضات آقای هالو
قیصر امین پور
شاهین نجفی
آوای آزاد
وبانه
ادبیات
حسین پناهی
فروغ فرخزاد
سید هادی میرمیران
اسکیس و پرزانته
گروس عبدالملکیان
پائولو کوئیلو
سید ابراهیم نبوی
سید علی صالحی
سایت ثبت احوال
آرشیو پیوندهای روزانه


نوشته های پیشین

آذر 1388

آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386


نویسندگان

بریدا

idahoo


پیوندها

مطرود
شیده
معلم گلم
استاد عزیزم مهرسا
تیگلاط
پوچ
ملیحه جونم
علی
یک قلب می تپد:فائزه
dirtyprettythings
درگاه
ایستاده با قارچ
هم نوشت
و خدایی که همین نزدیکیست
ما هیچ،ما نگاه
محمد:دنیای عکس عاشقانه
گیجعلی
خیال
زنانه ترین اعترافات حوا
شیخ حقگو
ابوحلیم حلماژی
فوتو هایکو
الهه ی نامقدس
پروردگار
خوابهای یک دیوانه درجهان مسطح
آسمان بی ستاره
روزشمار لحظه های من
چشمان کاملا بسته
آشیق سرسونت
بعد از ظهر سگی
دختری که سلام نمی کند
کافه سیاه و سفید
طعم گس خورشید
پیاده با خدا
نوزاد مقدسی که پروانه شد
هی فلانی
کمی بیرون قاب قدم بزنیم
تب 40 درجه
پریسان
خانه ای از شن و مه
انجمن اهل قلم گرمسار
قالب های نایت اسکین



Design by : Night Skin