|
از « خودم » می ترسم ... که گاهی از هیچ چیز نمی ترسد !!!!
- بالاتر از همه ی اینها اینکه خیلی دوستش دارم ... اصلا به نظر خودت که اینهمه دوستی باهاش و خوب میشناسیش میشه اونو دوست نداشت ؟؟؟ هر چند که شاید با خودت بگی دلیل واسه دوست نداشتن زیاده !!! - مسئله دوست داشتن یا نداشتن نیست . مسئله زندگیه . - آره خب ! دو سال به قول تو بی هیچ نتیجه ای . هر چند که به خود خدا قسم خیلی وقتهاش دنبال نتیجه نبودم . - خشت اول گر نهد معمار کج ، تا ثریا می رود دیوار کج ... - اون دیوار کج ، حالا دیگه خراب شده ... و معمارش روی خرابه هاش نشسته و داره گریه میکنه ... الان هم این معمار می ترسه که دوباره یه دیوار کج بسازه ... - اما این کار هم اشتباهه ... از نو یه دیوار راست بساز ... - ... نه !!! دیگه نه !!! قصه ی این دیوارها باید همین جا تموم شه !!! خسته ام دیگه ! فقط اینو بگم که آدما اگه از اول حقیقت ها رو به هم بگن هیچ دیوار کجی هیچ وقت ساخته نمیشه و دیگه هیچ معماری روی خرابه های ساخته ی دست خودش گریه نمیکنه !!! اما افسوس .... + نوشته شده در دوشنبه 2 آبان1390 13:57 توسط بریدا
_ ... _ در و دیوار این خونه داره عذابم میده ... _ بذار عذابت بده ... این تیغ تیزی که به جونت افتاده ، بذار خراشت بده ، بذار زخمت بزنه ... اونقدر زخمت بزنه تا تیزی ش کم بشه . _ باشه ... هر چی تو بگی ... ولی این زخما مرحم نمیخواد ؟؟!! _ ... * دیالوگی از فیلم « شب یلدا »
مطرودِ خدا بود . حوا را وسوسه کرد به سرپیچی ، تا خدا تبعیدش کند . بهشت یا جهنم ... آسمان یا زمین ... فرقی نداشت !!! مهم با او بودن بود ... هر جا که میشد. اما ... تمام معادله هایش ، غلط از آب در آمد ... رقیبش آدم بود !!! و عشق ممنوعه همیشه ممنوع است !!! حتی خدا هم نفهمید که شیطان عاشق حوا بود !!! * پ.ن : یکی از دوستان اسم شاعر خواسته بود ... میلاد عزیز این دست نوشته ی خودمه . شاعر نداره !!!! اصلا دوست داشتیم که شما را دوست داشته باشیم . عاشق این بودیم که عاشق شما باشیم . هیچکس هم نمی تواند سرزنشمان کند . حتی خود شما ... + نوشته شده در جمعه 22 مهر1390 23:24 توسط بریدا
+ نوشته شده در جمعه 22 مهر1390 23:21 توسط بریدا
آه ... نهال ... نهال جان !!! هنوز به بار ننشسته ، پژمردی ؟؟!! همچون ندایی که خاموش شد ؟؟؟
پ.ن :و اما ... نهال هایی که مانده اند ، رنگ خزان گرفته اند ... و نداهایی که مانده اند خاموش شده اند ... پ.ن : برای تو
+ نوشته شده در شنبه 2 مهر1390 14:50 توسط بریدا
کاش دستی بود و دیروز ، تو را به من هدیه می داد ....
دلم ، ایستگاه متروکی ست . تنها و جا مانده ... آخرین قطاری که از اینجا رفت ، تو را هم با خود برد !!!
و عشق این مزخرفترین حس دنیا ... و دوست داشتن این بدترین اتفاق دنیا ... حالم از هر دوی شما بد است . + نوشته شده در چهارشنبه 9 شهریور1390 23:43 توسط بریدا
+ نوشته شده در سه شنبه 8 شهریور1390 23:31 توسط بریدا
رک و تلخ و کوتاه : برو ... نمون ...میشکنی . سپاس نازنینم ... + نوشته شده در سه شنبه 8 شهریور1390 16:22 توسط بریدا
|